• آرشیو

  • آی طنز
  • برای دریافت مطالب این وبلاگ از طریق ایمیل، کافیست نشانی ایمیل خود را یکبار در این باکس وارد کنید. این کار به خصوص برای کم اثر کردن فیلترهایی که دائما به ما استعمال می شود کاربرد دارد.

    به 56 مشترک دیگر بپیوندید

اطلاعیه‌ی تغییر نشانی

وبلاگ باران در دهان نیمه باز که در پی فیلترینگ سایت شخصی محمود فرجامی (خودم را عرض می‌کنم، هول نکنید!) به وردپرس منتقل شده بود، در پی فیلترینگ تقریبا همه چیز و همه کس، دوباره به آدرس قبلی یعنی

debsh.com

بازگشت. لطفا از این پس برای خواندن تازه‌ترین نوشته‌های نامبرده و سایر امکانات سایت به نشانی بالا بیایید و یا اگر عضو فید این وبلاگ هستید آن را به آدرس

http://www.debsh.com/feed

تغییر دهید. اطلاع‌رسانی در این زمینه هم موجب سپاسگزاری و دمت‌گرم بیشتر خواهد بود. و من الفلان البهمان

اسلام زرد، اسلام متفاوت؛ یک نمونه شگفت‌انگیز

در این چند ماهه به این نتیجه رسیده‌ام که برای مواجهه با یک مدل بسیار متفاوت از جهان اسلام حتما باید به جنوب شرق آسیا سفر کرد و در میان مردمان این ناحیه زندگی. به نظر می رسد اصولا اسلام اینجا چیزی سوای اسلام خاورمیانه باشد که البته در آنجا هم با مسلمانان متفاوتی مواجهیم اما در این سوی جهان عمق تفاوت‌ها بسیار بیشتر از آنیست که در میان فرهنگهای خاورمیانه مسلمان هست. تا به حال فکت‌های زیادی از این تفاوت‌های بنیادی جمع کرده‌ام که هر بار خواسته ام بنویسم گفته‌ام بگذار کاملتر بشود. امشب که با دیتو گپ میزدم به این فکر افتادم که عجالتا همین حرفهای دوستم را بدون روتوش و دسته‌بندی اینجا بنویسم، ده‌ها نمونه دیگر را بگذارم برای بعد.

اینکه دقیقا دیتو را چطور می‌توان معرفی کرد یک مقداری سخت است. پدرش از سیاهان آفریقای جنوبی است که البته اجدادش رگ و ریشه اندونزیایی هم دارند و مادرش از مسلمانان چینی. دیتو تبعه اندونزی است، زنش از مسلمانان چینی است و دو تا بچه دارند. دیتو دانشجوی دکتری جامعه‌روان‌شناسی است.

امشب بحث اسلام اندونزی بود. دیتو گفت که از دوران دبستان اولین چیزی که به آنها آموزش می‌داده‌اند این بوده که اندونزی سرزمینی‌ست با مردمانی با دین‌های متفاوت و همه باید یاد بگیرند که به پیروان ادیان و مذاهب دیگر احترام بگذارند و هیچ کس برتر از دیگری نیست (مقایسه شود با آنچه به دانش‌آموزان ایرانی آموزش داده می‌شود). او می‌گفت اندونزی هر چند که پرجمعیت‌ترین کشور مسلمان است اما کشوری اسلامی نیست و سکولار است. در جای دیگری از صحبت طولانی‌مان دیتو گفت برای اینکه بدانی اسلامی که در اندونزی داریم از کدام دست است بگذار برایت از فاحشه‌خانه‌های شهر خودم در اندونزی بگویم. در شهر ما چند محله به فاحشه‌خانه‌ها اختصاص یافته و بدون آنکه مشکل چندانی داشته باشند فعال هستند. عموم مسلمان‌ها نه فقط نفرتی از آنها ندارند بلکه نوعی حس همدردی با این زنان فقیر و فداکار که برای خرج خانواده‌شان تن به این کار می‌دهند دارند. تا آنجا که حتی اسلامیست‌ها (بنیادگرایان) هم که گاهی در بارها و هتل‌های اندونزی بمب‌گذاری می‌کنند هیچگاه در این اماکن بمبگذار نکرده‌اند.

دیتو می‌گفت یکی از این محله‌ها در همسایگی منزل پدرزنم بود و هیچ کس گلایه‌ای نمی‌کند. یک بار هم که کلونی مسلمان‌ها تصمیم داشت یکی از این محله‌ها را خراب کند و به جایش خانه بسازد، همگی متفق‌القول بودند که باید مکان دیگری برای ساکنان آنجا خریداری شود. بعد چرتکه انداختند و دیدند نمی‌صرفد، خودشان رفتند در مکان جدید خانه ساختند و کاری به کاری آن محله نگرفتند.

اما عجیب‌ترین بخش حرفهای دیتو اینجا بود که می‌گفت یک روز ظهر که بیکار بودیم به یکی از دوستانم که از مشتریان یکی از این محله‌ها بود گفتیم بیا سری به این محله بزنیم ببینیم چه خبر است. گفت الان نه، 20 دقیقه دیگر برویم. پرسیدم چرا؟ گفت الان وقت نماز است و آنها در مسجد هستند!

وقتی حرف به اینجا رسید با تعجب از دیتو پرسیدم چطور ممکن است؟ گفت چون آنها مسلمان هستند و خودش هم در جریان است که در ماه‌ رمضان این محله‌ها نیمه تعطیل می‌شود و دولت امام جماعت‌های زن به این محله‌ها اعزام می‌کند تا کارکنان آنجا تحت نظر آنها قرآن بخوانند و به عبادت بپردازند. دیتو گفت حتی در این محله‌ها رستوران‌هایی هست که غذای حلال سرو می‌کند و کارکنان رستوران که معمولا مسلمان هستند و خانه‌شان هم وسط محله است، بدون هیچ مشکلی با فاحشه‌ها و مشتریانشان، فقط با نصب تابلوی کوچکی با نوشته «این خانه عادی است، مشتری پذیرفته نمی‌شود» (یا همچین چیزی)، در آنجا زندگی می‌کنند.

دیتو گفت که زنش (زن دیتو –بدون هیچ اجباری- محجبه است) زمانی که در کشورشان بوده‌اند برای یک کمپانی لوازم آرایشی کار می‌کرده است که مشتریان اصلی‌اش در شعبه محل خدمت همسرش، همین فاحشه‌های مسلمان بوده‌اند و همین زن مسلمان محجبه‌ی دیتو نه فقط مشکلی با آنها نداشته که با چند نفر از آنها دوست شده است.

×××

این موضوع اینقدر به نظرم عجیب و جالب آمد که داغاداغ در اینجا نوشتم. هرچند که ضروری است تاکید کنم مسلمان‌ها در جنوب شرق آسیا هم بسیار متنوع و متفاوتند و مثلا اسلامی که در مالزی غالب است به طور کلی متفاوت از اسلامی‌ست که در بخش‌هایی از چین و اندونزی وجود دارد. در این‌باره بعدا خواهم نوشت.

فقط در ایران اتفاق می‌افتد

من: استاد راهنمام می‌گفت یک ایرانی دیگر هم در دانشکده ما هست. پس شمایید؟

اون: بله.

من: می‌گفت شما هم روزنامه‌نگار هستید. درسته؟

اون: بله.

من: چه جالب من هم روزنامه‌نگار هستم.

اون: چه خوب. کجا کار می‌کردید؟

من: جاهای مختلف. آخرینش تهران امروز بود.

اون: نه!… من هم این هفت هشت ماه آخر برای تهران امروز کار می‌کردم.

من: نه بابا… کدوم صفحه؟

اون: نیمتای صفحه آخر رو درمی‌آوردیم با دوستم. البته چون ترجمه می‌کردیم اسممون رو نمی‌زدیم. شما کدوم صفحه بودید؟

من: منم صفحه آخر می‌نوشتم. دقیقا ستون کناری باکس شما. ستون طنز روزانه بود. حتما دیدید.

اون: راستشو بخواین نه… وقت نمی‌کردم روزنامه بخونم.

من: من دقیقا همون صفحه بودم ها.

اون: مگه چقدر می‌دادن؟ باید واسه چند جا کار می‌کردم.

من: خب درسته که حقوق روزنامه‌نگاری کمه ولی بالاخره در طول هفت هشت ماه ممکنه یه بار هم چشم آدم دست کم به ستون کناری لغزیده باشه.

اون: شرمنده.

من: خسته نباشید.

—————-

مکالمه فوق کاملا واقعی است.

شرمندگی با صدای بلند

از بهایی‌ها چندان چیزی نمی‌دانم و برخورد زیادی هم با آنها نداشته‌ام. شاید بارزترین آنها مربوط به پژمان باشد. پسری که در کوچه پشتی ما زندگی می‌کرد و بر خلاف اکثر ما مشهدی‌ها لهجه «تهرونی» داشت. من و او و ده‌دوازده تا از بچه‌های دیگر جزو گروه تئاتر مدرسه بودیم. پژمان قصه‌گوی نمایش بود. بعد از چندی او و چند تا از بچه‌ها از گروه کنار گذاشته شدند و نقش قصه‌گو را به من دادند که تا قبل از آن نقش گرگ را بازی می‌کردم. یکی‌ دیگر از کنارگذاشته‌ها کیانوش، پسر همسایه ما بود که خیلی شر بود. یکی دیگر پسری بود فوق‌العاده بی‌استعداد در تئاتر. اما حذف پژمان دلیلی نداشت جز آنچه که سال‌ها بعد فهمیدم: پژمان «بهایی» بود.

بی‌شک در طول این سال‌ها من با بهایی‌های زیادی برخورد داشته‌ام که بهایی بودن خودشان را رو نمی‌کرده‌اند. سهل است دوستان سُنی زیادی هم داشته‌ام که وقتی مدتها بعد از صمیمی شدن با جمعی با احتیاط فاش کرده‌اند که سنی‌اند، خیلی‌ها کم‌کم از آنها فاصله گرفته‌اند. با این اوصاف تکلیف بهایی‌ها روشن بوده است لابد.

اما بهائیت کم ذهن مرا در این سال‌ها مشغول نکرده‌است. قدیمی‌ترین کتابی که در مورد بهایی‌ها در دوران نوجوانی خواندم، کتابی بود جیبی از کتابخانه پدرم که شاید در دهه چهل چاپ شده بود و علیه بهائیت بود. کتاب به قلم کسی بود که نوشته بود چرا از بهائیت برگشته است. شاید اسمش «چرا بهایی نیستم» بود و تنها چیزی که از آن به خاطرم مانده این است که نویسنده درجایی مدعی شده بود کشف کرده است که دو زنی که برای تبلیغ بهائیت به شهر آنها آمده‌اند و میهمان خانواده او شده‌اند روابط جنسی نامشروعی با بعضی از مردان برقرار کرده‌اند و از این حرف‌ها.

یک‌بار هم معلم تاریخمان در دوره دبیرستان که از آن خان‌زاده‌های طرف‌های فردوس بود برایمان گفت که در دوره کودکی همسایه بسیار مهربان و خوش‌اخلاقی داشته‌اند که بهایی بوده و پسرشان که دوست معلم ما بوده بعضی از وسایل مربوط به آیین‌های مذهبی بهایی را در خانه‌شان به او نشان داده. از جمله یک صندوق مقدسی را. البته معلممان آخرش تایید کرد که بچه‌ها خوب بودن آدم‌ها دلیلی بر خوبی عقایدشان نیست ها!

در تمام این سال‌ها برای من عجیب و حتی بهت‌برانگیز بود که چطور آدم‌هایی عاقل و بالغ –هرچند معدود- حاضر می‌شوند ادعاهای آدم‌هایی مثل باب و بهاءالله را –که به نظر من با چند تا سوال ساده می‌شد بطلان آنها را ثابت کرد- باور کنند و به آنها ایمان بیاورند.

اما این بهت‌زدگی وقتی به منتها درجه خود رسید که داشتم برای تز فوق‌لیسانسم درباره «مکتب تفکیک» تحقیق می‌کردم و رسیدم به انجمن حجتیه که روابط نزدیکی با تفکیکی‌ها داشته و دارد. در آنجا خواندم که انجمن حجتیه اساسا برای مقابله با «خطر روزافزون بهائیت» به وجود می‌آید و آنها در اوج فعالیت‌ها خودشان تصمیم می‌گیرند سه آخوند جوان باسواد معتقد مومن امروزی را، خوب تربیت کنند و وقتی در عقاید شیعه و فنون جدل ملا شدند برای مبارزه ریشه‌ای با بهایی‌ها به میان آنها بفرستند تا چند سالی در بین آنها تمام اعتقاداتشان را زیر رو کنند. یعنی بهائیت را از خود بهایی‌ها هم بهتر یاد بگیرند تا آنوقت بتوانند خوب و مستدل بکوبندش (کاری که تفکیکی‌ها برای کوبیدن فلسفه صدرایی معمولا انجام می دهند). نویسنده متن که خودش یک تفکیکی حسابی بود اعتراف کرده بود که از میان این سه نفر شوالیه دوازده امامی، یکی بهایی سفت و سختی می‌شود و به تبلیغ آن می‌پردازد؛ دیگری پس از بازگشت اصولا دور این کارها را خط می‌کشد و به حرفه‌ای آبرومندانه (شاید کشاورزی، درست یادم نیست) رو می‌آورد و فقط یک نفر موفق به انجام ماموریت می‌شود.

از آنجا به چند نکته تکان دهنده رسیدم:

اول آنکه پس معلوم بود بهایی‌ها نه فقط «عده معدودی» نبوده‌اند، بلکه آنچنان جمعیت آنها رو به افزایش بوده که واکنشهایی چنین وسیع را باعث شده. دوم اینکه شاید آنقدرها هم که فکر می‌کرده‌ام نشان دادن بطلان اعتقادات بهایی‌ها ساده نبوده است و شاید بهائیت هم دینی باشد مثل سایر ادیان. سوم اینکه پس حالا کجا هستند آنهمه بهایی؟

از میان این سه نکته، سال‌های سال ذهنم درگیر نکته دوم بود. البته نه به خاطر بهایی‌ها، بلکه اصل دین ذهنم را مشغول کرد و همچنان مشغول داشته. در تمام این سال‌ها بهائیت البته در ذهن من همان دین دست‌سازی بوده که بود اما به این نتیجه هم رسیده‌ام که هر دین دست‌سازی – با هر تعداد اصول متناقض و حتی مضحکی که داشته باشد- اگر در بستر چند بخت و اقبال تاریخی قرار بگیرد می‌تواند صدها میلیون پیرو پیدا کند و طبعا پیروان آنها هرچقدر که بیشتر باشند بیشتر برای خودشان حقانیت قائل می‌شوند. (به نظر نمی‌رسد آوردن مثال چنان لازم باشد)

حالا من فکر می‌کنم که بهایی‌ها هم دیندارانی هستند مثل بقیه و بهایی بودن یک بهایی می‌تواند همانقدر عادی یا غیرعادی باشد که شیعه بودن یک شیعه و بودایی بودن یک بودایی. عقاید پیروان هیچ دینی به ما مربوط نمی‌شود و ما جز در عرصه نظر و روشنگری مجاز به فعالیت علیه هیچ دینی نیستیم مگر آنکه پیروانش را به اعمال ضد بشری تشویق کند.

در اینباره البته حرف زیاد است که مجالش این‌جا نیست. این یادداشت را برای نکته سوم نوشتم که مدتی‌ست ذهنم را به خود مشغول کرده و هرچه می‌گذرد بیشتر شرمنده‌ام می‌کند چون بیشتر و بیشتر متوجه می‌شوم که من در بطن جامعه‌ای بزرگ شدم که در یکی از ضدانسانی‌ترین واکنش‌ها در مقیاس جهانی، در تمام این سال‌ها نه فقط در آن به طور سیستماتیک به معتقدات دینی عده کثیری توهین شده و حرمت آنها شکسته شده که حتی از ابتدایی‌ترین حقوق شهروندی شان هم محروم شده‌اند.

بهایی ستیزی در تمام این‌ سال‌هایی که به خاطر می‌آورم با چنان قدرتی در تمام سطوح و به ناجوانمردانه‌ترین روش‌ها علیه بهایی‌ها جریان داشته که کمتر در تاریخ می‌توان سراغی برای آن یافت و هرچه می‌گذرد اسناد و حقایق بیشتری از جنایاتی که علیه آن‌ها انجام شده فاش می‌شود. حقایقی به بزرگی اعدام دست جمعی زنان معلم مدرسه بهائیان در شیراز پس از انقلاب 57.

تازه‌ترین خبرها از به آتش کشیدن خانه‌های تعدادی از بهاییان در ایران ننگ دیگری‌است که هرچند من و امثال من کوچکترین نقشی در آن نداشته‌ایم اما اگر در مقابل این قبیل کارها ساکت بنشینیم در مقابل وجدانمان شرمنده‌ایم. درست است که بسیاری از ما از حقوقی چندان بیشتر از بهائیان برخوردار نبوده‌ایم اما ای بسا که ناخواسته اما ناحق جای آنها نشسته باشیم. مثل همان نقشی که به من رسید.

و حالا من می‌خواهم با صدای بلند و خیلی شفاف و بدون هیچ «اما» و «البته»ای به تمام بهائیان ایران بگویم که بابت آنچه تا به حال برآنها رفته عمیقا متاسفم. و دوست دارم که تمام آنهایی که از ظلم و بی‌عدالتی خسته شده‌اند، به خصوص آنهایی که جزو جنبش سبز هستند هم در این ابراز تاسف با من همصدا شوند. می‌دانم که خیلی جاها و در این موقعیت بغرنج کنونی خیلی‌ها نمی‌توانند علنا ابراز تاسف و عذرخواهی کنند –و اگر هم بتوانند شاید در بعضی جاها به صلاح نباشد- اما می‌توان که در دل متاسف بود. نمی‌توان؟

ایران برای همه ایرانیان، شاید اجر گرانبهای همین تاسف‌ها باشد که روزی آن را خواهیم دید.

فارنهایت خوش‌رقصی (پیشنهاد هزینه‌سازی به‌جای پرونده‌سازی)

می‌گویند زن و شوهری نیمه‌شب در محله‌ای راه می‌رفتند. لاشه‌لات‌ها جلویشان را گرفتند و گفتند یا هر دویتان را می‌کشیم یا زن باید برایمان برقصد. زن رقصید. لات‌ها رهایشان کردند. زن دید که مرد از او رویگردان است. گفت خودت دیدی که شرطشان این بود وگرنه هیچ بعدی نبود مست و لایعقل هردویمان را بکشند. شرط عقل رقصیدن بود. مرد گفت بله. ولی خوش‌رقصی نبود. آنها نمی‌دانستند تو اینهمه هنر داری و با یک تکان سر و دست و کمر کار تمام بود؛ لزومی به یک ساعت سینه لزراندن و باسن چرخاندن و عشوه‌ریزی نبود. تو خوش‌رقصی کردی!

حکایت ما با بعضی آرتیست‌ها گویا از همین دست است البته با این تفاوت که اگر نرقصند هم چندان آسیبی نمی‌بینند. یکی از رفقا که مهران م. را می‌شناخت می‌گفت برای دیدار دیدار پیشین با آقا سخت به او پیله می‌کنند که باید بیایی و هرکار که می‌کند دست از سرش برنمی‌دارند. آخر سر مجبور می‌شود چند روزی در جایی پنهان شود تا نرود. و نرفت. زنده هم مانده و هرچند که طبعا از این به بعد در کارهایش کارشکنی می‌کنند و حتی شاید نتواند هیچ فیلم و سریالی بسازد، اما از چشم مردم نیفتاد. دو دو تا چهارتا هم که حساب کنیم عقل همین را حکم می‌کند. مهران و ده‌ها و صدها نفر مثل او مگر از زندگی چه می‌خواهند؟ همین‌ الان هم اگر خانه‌نشینشان کنند باز هم برنده آنهایند که عمری در دل مردم خواهند بود. حالا به آن همه کارش دوکار دیگر هم اضافه می‌کرد به بهای دهن‌کجی به این همه خونی که ریخته شده و به اینهمه چشم و سر و دست و پا و پهلویی که درآمده و شکسته و بسته و دریده شده؛ چه سودی برایش داشت؟ مهران مسعود ده‌نمکی که نیست که روی نفرت و ابتذال هم بتواند موج‌سواری کند.

تازه اینها که بهایی نیست. یکی از دوستان در فیس‌بوک یادآوری کرد که میلان کندرا بارها نوشته است که در چکسلواکی دوران جنگ سرد بسیاری ار هنرمندان و نویسندگان به رفتگری و شیشه‌شویی حاضر شدند اما به کرنش مقابل کمونیست‌ها تن ندادند. بالاخره هرچیزی بهایی دارد و آزادگی هم بی‌بها نمی‌شود. همین‌جا هم البته کم نیستند آزاده‌مردان و زنانی که سربه‌دار می‌دهند اما تن به هرکار نمی‌دهند. محمدنوری‌زاد و جعفرپناهی از این دسته‌اند و صدها نفر کم نام و نشان‌تر.

اما حالا گیریم به هر دلیلی این افراد به کارهایی تن دادند یا اصلا عقیده داشتند. خوش‌رقصی دیگر چه معنایی دارد؟ فلان آکتریس درجه دو سینما هر عقیده‌ای که دارد محترم است و هر کاری که کرده به خودش مربوط است، اما چادر چاقچور کردن و به ضیافت رفتن و نطق سی و نه درجه‌ای کردنش چه معنایی دارد؟ باباکرم در این سن و سال و با این ریخت و قیافه؟! شهاب حسینی نه فقط از این محافل پرفیض نمی‌گذرد که در بدترین شرایط بگیر و ببند و خفقان، با همسرش به عنوان زوج نمونه در جشنواره زوج خوشبخت ایرانی از دست مهرداد بذرپاش و احمدی‌نژاد جایزه می‌گیرد. آدم این قدر چیپ و ندیدپدید؟

با همه این‌ها من با هر واکنش غیراخلاقی به این حضرات مخالفم. اصلا کار غیراخلاقی اصولا در جنبش سبز به هبچ بهانه‌ای نباید جاگیر بشود. اما با تحمیل کردن هزینه سخت موافقم. پرونده سازی نه هزینه‌سازی آری. به عنوان یک نمونه من پیشنهاد کرده‌ام و می‌کنم که طرفداران جنبش سبز و از آن بالاتر تمام کسانی که دل در گرو آزادگی و شرافت به ویژه در عرصه هنر دارند، به جنبش تحریم هر گونه محصولات هنری و غیرهنری این جماعت بپیوندند. کاری‌ست هم هزینه برای مردم و پرهزینه برای مردم فروشان. کافیست موجی راه بیفتد و ده‌ها هزار نفر اعلام تحریم کنند و به گوش صدها هزار نفر برسانند. خواهید دید نه به هیچ ضرب و زوری -حتی صدا و سیما- اینها نخواهند توانست در صحنه بمانند و کمر راست کنند. تهیه‌کننده سینما بیش از هر سیاستی به سیاست گیشه می‌اندیشد و همینکه احساس کند منبعد هدیه تهرانی نه فقط تضمین فروش نمی‌کند که باعث کسادی بازارش هم می‌شود، او را حذف می‌کند. آنوقت خانم تهرانی می‌تواند در کمال آزادی برود هر بار با رحیم مشائی عکس بیندازد و کمک صدمیلیون تومانی -لابد از میراث پدر آقای رحیم مشائی که از شیر مادر حلالتر است- بگیرد و خوش بگذراند. اما تا کی؟

و به قول مهدی کروبی: تازه این اول داستان است…

فکر کرده‌ای فضل‌الله آدمکش است؟

در مورد آیت الله محمدحسین فضل‌الله فقید یکی دو مطلب هست که از دیگران شنیده‌ام و شاید نقل آنها حالا بد نباشد.

یکی از آنها را یک روحانی برجسته که در بعثه آقای خامنه‌ای کار می‌کرد – هفت هشت سال پیش- برایم گفت. او می‌گفت هربار آقای خامنه‌ای فرستادگان و هدایایی را نزد فضل‌الله می‌فرستد و او هر بار با بی اعتنایی با آنها برخورد می‌کند اما آقای خامنه‌ای همیشه احترام او را دارد.

دومی را دوستی از درس‌خوانده‌های قم برایم تعریف کرد. او که سابقا و برای مدتی طولانی دوست نزدیک مهدی خلجی هم بود (و شاید در این دیدار با فضل‌الله، همراه خلجی بوده‌است) برایم ‌گفت که ما یک روز میهمان شیخ فضل‌الله بودیم که دو مرد و یک زن نزد او آمدند. یکی از مردها گفت که آن مرد دیگر که دوست او بوده با زنش رابطه جنسی داشته. شیخ پرسید از کجا این را می‌داند و آیا خودش دیده؟ طرف هم سوگند خورد که دیشب که دوستش در خانه آنها میهمان بوده، نیمه شب از خواب برخاسته و دیده که دوستش با همسر او در اتاقی دیگر مشغول رابطه جنسی هستند. فضل‌الله از دوست مرد پرسید آیا به این اعتراف می‌کند؟ مرد گفت بله کاملا درست می‌گوید. بعد فضل‌الله از زن آن مرد پرسید که آیا او هم تایید می‌کند؟ زن گفت بله.

دوستم می‌گفت در حالی که با این اعترافهای صریح ما منتظر حکم شرعی سنگینی بودیم دیدیم فضل‌الله از زن پرسید چرا این کار را کرده است. زن پاسخ داد به خاطر اینکه این مرد را دوست دارم و شوهرم را دوست ندارم. آن‌وقت فضل‌الله از دوست شوهر زن پرسید او چرا این‌کار را کرده‌است؟ مرد گفت چون من عاشق این زن هستم. فضل‌الله در پاسخ گفت یعنی اگر این زن از شوهرش طلاق گرفته بود حاضر بودی با او ازدواج کنی؟ مرد گفت آرزویم همین است. زن هم تایید کرد.  آن‌وقت فضل‌الله از شوهر مرد پرسید: حالا تو با این اوصاف حاضری باز هم با زنت زندگی کنی؟ مرد گفت بله.

به گفته دوستم که خودش شاهد این ماجرا بوده؛ فضل‌الله خطبه طلاق زن را در همان مجلس خواند و همانجا او را به عقد مرد دیگر درآورد!

دوستم می‌گفت با مشاهده این ماجرا دود بنفش از کله ما برخاست. پرسیدم حضرت علامه، طبق شرع این زن و مرد باید سنگسار یا اعدام می‌شدند آنوقت شما طلاق زن را می‌گیرید و بعد بی‌درنگ به عقد یکی دیگر درمی آورید؟

دوستم می‌گفت آنوقت علامه من را به لفظی عربی خطاب کرد که معادل فارسی‌اش می‌شد: ساکت باش پسره جوعلق!

و ادامه داد: فکر کرده‌ای من نشسته‌ام اینجا که آدم بکشم؟ فکر کرده‌ای اینجا قم است؟

راستی شما چطور فکر می‌کنید؟ به قول معروف: حالا نوبت شماست!

مردم فلسطین؛ هنوز کاری نکرده‌اید!

پارسال این روزها، درحالی که نمی توانستم – و در بعضی موارد نمی خواستم- با هیچ رسانه ای همکاری کنم، یعنی عملا بیکار بودم و از آن بالاتر هرلحظه منتظر تماسی یا دق‌البابی برای دستگیری، نامه‌ای محتاطانه خطاب به مردم فلسطین نوشتم و از آنها خواستم به حرمت بیش از 50 سال همدردی و همدلی مردم ایران و سی‌سال هزینه‌های گزاف بین‌المللی در حمایت از آنها، دست کم با یک ابراز تاسف از حوادث رخ در ایران، با مردم ایران همدلی کنند. بعید است در میان سیل کمک‌های نقدی و غیرنقدی و تسلیحاتی راهی فلسطین و به ویژه غزه، چنین چیزهایی که نه می‌توان آنها را خورد و نه می‌توان پوشید و نه می‌توان شلیک کرد؛ به مردم آن نواحی رسیده باشد یا اگر رسیده باشد توجهی برانگیخته باشد. سهل است چندی بعد حسن نصرالله رهبر گروه حزب‌الله لبنان گفت: » شما انتخابات ايران ومسايل حاشيه اي آن را رها کنيد زيرا امام خامنه اي تاکيد کرده که خرابکاران و آشوبگران وابسته به هيچ يک از نامزدهاي رياست جمهوري نيستند… در کجاي دنيا شاهد بوده ايدکه 85 درصد مردم يک کشور در انتخابات آن شرکت کنند و اين دليلي بر آگاهي مردم ايران از اوضاع سياسي کشورشان است … من اطمينان دارم جمهوري اسلامي ايران اين مرحله حساس را نيز پشت سر خواهد گذاشت .» (منبع و جالب اینجاست که در همین مصاحبه نصرالله گروه‌های رقیب لبنانی‌اش (برندگان) را به خرید رای متهم می‌کند و از این بابت انتخابات را مخدوش می‌داند!)

گمان می‌کنم انتشار مجدد این نامه یک سال پس از حوادثی چنین سنگین و همچنین ماجرای کشتی کمک‌رسانی به غزه و بلوای جهانی بر سر کشته شدن عده‌ای از بشردوستان و صلح جویانی که از شدت علاقه به صلح کمک‌های بشردوستانه با میله‌گرد و چاقو به سربازان اسرائیلی حمله کردند، محلی از اعراب داشته باشد.

—————————

مردم فلسطین کاری بکنید!

مردم عزیز فلسطین

بیش از 50 سال است که دل بسیاری از ایرانیان با شما می‌تپد و نزدیک سی سال است که مردم ایران به همراه دولت‌های گوناگون رسما با ظلمی که به شما می‌رود مبارزه می‌کنند و هزینه‌های بسیاری را از در این راه پرداخته‌اند. کمک‌های نقدی فراوان، به رسمیت نشناختن و قطع رابطه‌ی کامل با دولت اسرائیل و کمپانی‌های وابسته به این رژیم، محکومیت دائمی اسرائیل در مجامع بین‌المللی و حمایت از تشکیل کشور فلسطین فقط بخشی از حمایت‌های مردم ایران به صورت مستقیم و یا از طریق دولت‌ها بوده است که در هر صورت هزینه‌های گزاف آن را مردم ایران پرداخته‌اند. هزینه‌ی کمرشکنی که هیچ‌کدام از مشورهای عربی حاضر به پرداخت آن نشدند. کشورهای عربی‌ای که همواره در منازعات بین ایران و آنها، شما تقریبا همیشه جانب آنها را گرفتید و حتی از تشییع جنازه‌ی نمادین صدام حسین، این جنایتکار بشری که صدها هزار ایرانی را از بین برد نیز دریغ نکردید. کاری که هیچ لزومی نداشت و احساسات یکایک مردم ایران را جریحه‌دار کرد. اما ما از آن هم گذشتیم و همچنان به حمایت و همدردی با شما ادامه دادیم.

فلسطینیان عزیز
میلیاردها دلار پولی که در طول این سال‌ها به صورت نقدی و غیر نقدی به شما رسیده است از جیب ملت مظلومی تامین شده که سی درصد آنها زیر خط فقر هستند و از آن مهمتر اینکه به خاطر حمایت همه‌جانبه از حقوق شما و مبارزه‌ی گسترده با اسرائیل و سازمان‌های صهیونیستی، صدها میلیارد دلار در قالب انواع تحریم‌ها و محرومیت‌ها به این کشور روبه رشد ضرر خورده است. کودکان ایرانی در حالی بزرگ می‌شوند که از کتاب‌های درسی تا برنامه‌های تلویزیونی‌شان همواره آنها به دردناک‌ترین حالت‌ها، در جریان ظلمی که به شما رفته چنان قرار می‌دهند که بعید است کودکان شما چنین فشار روحی و عصبی‌ای را تحمل کرده‌باشند.
اینها را نه برای به رخ کشیدن شما می‌گویم، که منت گذاشتن از جوانمردی نیست و هنوز در ایران، «جوانمردی» محترم‌ترینِ چیزهاست. شما هر طور که باشید و هر کاری که بکنید مثل ما انسان هستید و هیچ انسانی نمی‌تواند شاهد زجر و کشته شدن همنوع‌اش باشد و وجدان آسوده داشته باشد. عرب و عجم و مسلمان و غیرمسلمان بودن در مقابل انسان بودن هیچ نیست. همه ما یکی هستیم. و از همین روست که وقتی رسانه‌ها تصویر کودکی فلسطینی که در کنار پدش به تیر ظلم می‌میرد را  پخش می‌کنند صدها میلیون انسان گویی که خودشان آن پدر بینوایند اشک می‌ریزند. گیرم که همدردی‌شان در همین حد می‌ماند و مثل مردم ایران هزینه‌های بیشتری نمی‌پردازند.

فلسطینی‌های عزیز
حالی که این روزها بر مردم ایران می‌رود را بعید است که ندانید. فقط بر طبق آمار پلیس و دستگاه‌های دولتی حکومت ایران ده‌ها نفر از شهروندان ایرانی کشته و صدها نفر زخمی و مضروب شده‌اند که قطعا از رسانه‌های ایرانی عرب زبانی که با صرف هزینه‌های گزاف برای حمایت از شما به وجود آمده‌اند، خبر آنها منتشر شده‌است. تلفاتی که با تمام بزرگنمایی ظلمی که بر شما می‌رود، باز هم چندین برابر آماری‌ست که به طور معمول در طول سال می‌دهید. البته عددها مهم نیستند؛ مهم آن مادرانی هستند که شب سفره را برای شام چیده‌اند و خبر می‌شوند که نیمه شب باید برای تحویل گرفتن جنازه‌ی فرزندشان به سردخانه بروند. واقعا چه فرقی بین آن پدر فلسطینی است که پسرش در کنارش تیر می‌خورد و می‌میرد و آن پدر ایرانی که در یک قدمی‌اش تیری قلب دخترش را می‌شکافد؟

آخرین نگاه دختری که تیر قلبش را شکافت

مردم محترم فلسطین
کمترین وظیفه‌ی شما در چنین ایامی، همدردی با مردم مظلوم ایران است. باور کنید درد کتک خوردن و کشته شدن به دست هموطن و حتی همکاری که صبح با شما صبحانه خورده، خیلی دردناک‌تر از کشته و مجروح شدن به دست سربازان بیگانه و غاصب است. بله همدردی کمترین انتظار مردمی‌ست که نیم قرن است با شما همدردی می‌کنند و سی سال است که بر همدردی‌شان انواع کمک‌های مادی و معنوی پر هزینه را نیز افزوده‌اند. این به نفع خود شما هم البته هست. بدبینی که جای خود دارد، هیچ فکرش را کرده‌اید که ایرانی‌ها اگر اندکی واقع‌بینانه به اعمال و رفتار و موضع‌گیری‌های شما، از ماجرای صدام گرفته تا نام خلیج فارس و غیره نگاه کنند چه خواهد شد؟

پس تا دیر نشده کاری بکنید. می‌دانم شما هم در محرومیت به سر می‌برید ولی یک بیانیه اعلام همدردی هم نمی‌توانید بدهید؟ آدم‌های مظلوم دل‌های نازکتری دارند. شما که باید بهتر بدانید…

—————–

ترجمه انگلیسی نامه توسط داریوش:

Dear Palestinian people, It is now over 50 years that the hearts of many Iranians have been with you. It is now about 30 years that the Iranian people, along with different governments, have officially been fighting with all the oppression you have been facing and have paid heavy costs for it. Many cash donations, refusal to recognise the Israeli government and severing all ties with the Israeli regime and its affiliated companies, constant denouncing of Israel in international organizations and support for the establishment of the state of Palestine are only a small part of the direct of indirect supports of Iranian people, and even in cases where governments have done it, it was eventually the Iranian people who paid huge expenses for this. No Arab country ever ventured to commit itself to such expenses. And these were the same Arab countries that during many tensions they have had with Iran, you have almost always supported. You did not even refrain from a symbolic funeral procession for Saddam Hussein, the criminal who murdered hundreds of thousands of Iranians. You did not have to do this and it injured the feelings of each and every Iranian. We forgave you for that and still continued to support you. Dear Palestinians, The billions of dollars that you have received in these years in cash and other forms have been paid from the pockets of an oppressed nation, 30% of whom live below poverty line. More importantly, because of the widespread support they have had for you and fighting the Israeili regime and Zionist organizations, hundreds of billions of dollars are only part of the damages that the developing Iran has received as a result of sanctions and embargos. Iranian children grow up under circumstances that, through their school books and media, they are constantly exposed to the oppression inflicted upon you and it is not conceivable that your children may have been as much exposed to it. I do not want to patronise you. It would not be fair and generous. In Iran, ‘chivalry’ is still much respected. Whatever you are and however you behave, you are human beings like us and no human being can witness the pain, suffering and killing of a fellow human being with a clear conscience. Arab or Persian, Muslim or non-Muslim is nothing next to being a human being. We are all from one soul. That is why when we see pictures of a Palestinian child hit by a bullet next to his father dying in such a brutal way, millions of human beings feel for the poor father and shed tears, even though their sympathy is only to this extent and the rest of the world does not pay the extra prices that Iranian people pay. Dear Palestinians, It would be unbelievable for you not to be aware of what is happening to Iranian people now. Only according to figures released by the police and government authorities, dozens of Iranian citizens are killed, hundreds are wounded or beaten. News of these events have certainly been broadcast by Arabic speaking Iranian funded media, which have been established with huge expenses to support you. The tolls are now bigger that all the number of casualties that come up in your case during years. Of course, it is not numbers which matter; what matters is the mothers who set the dinner table at night waiting for their children and get word that they should go to the morgue to receive the corpses of their children. Indeed, what is the difference between the Palestinian father who gets a bullet next to his son and dies and the Iranian father whose daughter receives a bullet in the heart right next to him? Dear Palestinian people! The least of your duties at these times is to sympathise with the oppressed Iranian people. Believe me! It is much more painful when get beaten up or killed by a fellow of your own homeland and even a colleague with whom you have had breakfast than being killed or injured by an alien and occupant soldier. Yes, sympathising with us is the least expectation of a people who has been sympathising with your people for half a century and has been supporting you in many ways for thirty years. This is of course in your own interest too. Forget about pessimism, have you thought for a second that if Iranians were to be a little bit realistic about your actions and positions, from the Saddam issue to the name of the Persian Gulf, what would happen> So, before it is too late, do something. I know you are also in deprivation, but couldn’t you even make a statement sympathising with us? Those who are oppressed are have more tender hearts. You know this better…

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 56 مشترک دیگر بپیوندید