بهار سال 88 طبق یک قرار دوستانه، صبحهای جمعه با علی میرفتیم کوه. قرار گذاشتیم صبح روز رایگیری هم برویم چون من میتوانستم تا ساعت 10 و 11 که رسانهها شروع به کار میکنند برگردم. صبح ساعتای 5 بود که از خواب بیدار شدم و به علی اساماس زدم که هر وقت بیدار شد به من بزنگد. ساعت از 8 گذشته بود که تلفن زد که مگر قرار نبود خبر بدهی؟ معلوم شد اس ام اس من نرسیده. چک کردیم دیدیم سرویس پیام کوتاه کلا از کار افتاده.
ظهر رفتم مسجد محلهمان –طرفای میدان سلماس تهران- رای دادم. خیلی شلوغ بود و جو کاملا به نفع موسوی بود. بعد خواستم بروم سایت آینده پیش فواد و عمار که تلفن زدند نیا که ریختند سایت را پلمب کردند. بچهها میگفتند برای پلمب دفتر فسقلی یک سایت با چهار پنج نفر آدم، ده پانزده نفر آدم که از حکم قضایی تا میلهگرد و اسلحه همراه داشتهاند آمدهاند. زنگ را که میزنند اول میگویند از پست هستیم و در را باز کنید. اینها هم میگویند آخر نوابیغ! روز جمعه پست کجا بود؟ اما آنها با تهدید سرایدار به هر حال میآیند بالا و نزدیک بوده در آپارتمان را بشکنند که راهشان میدهند و سایت پلمب میشود.
بچهها میگفتند بوی تقلب وسیع میآید و از همین حالا رسانههای احمدی نژادی خبر از پیروزی میدهند. قرار شد من بروم دفتر یک سایت دیگر که بتوانیم حتیالقدور اطلاعرسانی کنیم. رفتم دفتر سایت فرارو که هم به خاطر آنکه موسسش بودم با سیستمش آشنایی داشتم، هم ستون ثابت طنز روزانه در آنجا داشتم و هم با مدیرش آقای محمدحسین خوشوقت (مدیر کل رسانههای خارجی وزارت ارشاد در دوره اصلاحات) روابطمان خوب بود. با فواد صادقی که در خانهاش دم به دم اخبار را از منابع موثقی که اکثرا اصولگرایان حامی موسوی بودند میگرفت در ارتباط بودم و با چند نفر دیگر در جاهای مختلف ایران به خصوص مشهد. در آنجا موثقترین اخبار را تنظیم میکردم و به چند نفر که مسئولیت گرداندن سایت را داشتند می دادم که منتشر کنند اما آنها بیشتر توی فیس بوک و توییتر و بالاترین دنبال خبر ساختن از چیزهایی بودند که حتی در حد اظهار نظر شخصی هم نمیشد محسوبشان کرد و شاید همان اصطلاح توییت برایشان مناسبتر باشد. به هر زحمتی بود خبرهایم را منتشر میکردم اما همانجا تصمیم گرفتم این آخرین روز همکاری من با این سایت باشد (در روزهای بعد به بهانههای مختلف از همکاری با فرارو سرباز زدم). خبرها هر لحظه حاکی از تقلب و خشونت و تمام شدن تعرفه در حوزههایی بودند که موسوی برتر بود. خودمان هم که همانروز میخواستیم برای یکی از بستگان که مبتلا به سرطان پیشرفته بود (و اندکی بعد درگذشت) تقاضای صندوق سیار کنیم شنیده بودیم که میگفتند نداریم و مجبور شدیم طرف را کشان کشان ببریم پای صندوق. اما داستان هر لحظه جدیتر میشد.
در بعضی جاها هم وضع احمدینژاد خوب بود. مثلا یکی از بچهها که مشهد در شهرک رجایی (که منطقهای فقیرنشین است) ناظر صندوق بود تلفنی به من گفت که دیده است تقریبا همه رای دهندهها به احمدینژاد رای دادهاند و بعد که پرسوجو کرده شنیده که به همگی تلفن زدهاند و یا در خانهشان رفتهاند و وعده سهام عدالت مخصوص و این جور چیزها دادهاند.
همین آشنای مشهدی همان شب پیش از شمارش آرا در حالی که صدایش میلرزید به من تلفن زد و گفت یکی از دوستانش که –طرفدار موسوی است و- در فرمانداری مشهد کار میکند به او تلفن زده است و گفته است “الکی پای صندوق نایست. احمدینژاد با 60 درصد رئیس جمهور شده و الان در فرمانداری دارند شیرینی پیروزیاش را تقسیم میکنند!”
به موازات همین سایتهای طرفدار دولت و در راس همه فارس نیوز خبر از جلو بودن احمدینژاد می دادند پیش از آنکه مهلت رایگیری به پایان برسد و جالب این بود که شیب نمودارها در هر بهروز رسانی اطلاعات یکسان بود! حدودا ساعت ده شب بود که خبر دادند آیطنز هم فیلتر شده. سایت آیطنز، سایت تخصصی فارسی زبانیست که از سال 85 فعال بود و خرداد سال 88 با صرف انرژی و هزینه (برای من) زیاد، راهش انداخته بودم و امیدوار بودم فعالیت در آن به عنوان یک شغل ثابت برای من و برخی دوستانم درآید. از این رو خبر متاثرکنندهای برای من بود اما آن شب شبی نبود که زیاد به آیطنز فکر کنم.
چند ساعتی در نیمه شب روند به روزرسانی سایت فارس متوقف شد. گویا خودشان متوجه شده بودند ماجرا زیادی “رو” است اما به هر حال مشخص بود با این روش احمدینژاد با رایی بین 55 تا 65 درصد برنده اعلام خواهد شد. روحیه طرفداران موسوی به وضوح تضعیف شده بود. همان زمان یکی از بچهها که در ستاد موسوی مستقر بود خبر داد که موسوی اعلام کنفرانس مطبوعاتی فوقالعاده کرده و او دارد به آنجا میرود. نیم ساعت بعد خبردار شدیم که موسوی خودش را برنده انتخابات اعلام کرده واز مردم خواسته برای جشن پیروزی آماده باشند. این کارش روحیه را تا حد زیادی برگرداند. همان شب بود که من مطمئن شدم در انتخاب موسوی اشتباه نکردهایم و این مرد از قماش خاتمی سازشکار (یا جبون) نیست.
دمدمای صبح بود که با سردرد به خانه برگشتم و خوابیدم. حدود ساعت ده از خواب بیدار شدم و دیدم پریسا با بهت دارد بیبیسی فارسی را نگاه میکند که در آن اعلام میشود که احمدینژاد به عنوان رئیس جمهور انتخاب شده. جالب اینجا بود که بیبیسی با لحنی این مطلب را میگفت که انگار دارد از انتخابات فرانسه گزارش می دهد و گهگاهی آن وسطها اشارهای هم میکرد که “البته بعضی هم به نتیجه معترضند.” و البته از عجایب هم این بود که امکان دریافت سیگنال بیبیسی فارسی برای ما که خانهمان تقریبا پشت وزارت کشور بود همیشه محال بود اما از آن روز صبح مشکل برطرف شده بود!
به عادت همیشگی پیاده راه افتادم طرف اتاق کوچکی که از یکی از دوستان در نزدیکی بولوار کشاورز کرایه کرده بودم تا به کارهایم بیدنگ و فنگ و سروصدا و اعصابخوردی تحریریه و اداره و کافه و جاهای دیگر برسم. از میدان فاطمی که میگذشتم اولین درگیریها را دیدم، هرچند که دیشب گزارشش را شنیده بودم. منطقه کاملا حالت نظامی داشت و البته نیروهای لباس شخصی هم فت و فراوان بودند. یکیشان یک جوان معترض را کتک زنان به سمت یک وانت بار مسقف برد اما به جای آنکه او را آنجا محبوس کند با دوستانش به بالای سقف کشاندندش و با شدت بیشتری آن بالا کوفتندش، که یعنی ایهیالناس؛ حواستان باشد ها!
رفتم دفتر. دمق پریشان افسرده عصبی غمگین. اینترنت هم قطع بود. در بیشتر جاها خبرها حاکی از جلو بودن موسوی داشت حتی مشهد که همان دوستی که در شهرک رجایی ناظر صندوق بود، خبر داد که با با سایر دوستانش در کمیته صیانت از انتخابات (که با قطع اساماس فلج شد) دور هم نشستهاند و صندوقها را جمع زدهاند و دیدهاند در مشهد وضع موسوی در این انتخابات از وضع خاتمی در انتخابات دوم خرداد بهتر است. هنوز جای امید برای بازشماری بود اما ساعت 4 که خبر رسید آقای خامنهای انتخاب احمدینژاد را تبریک گفته همه چیز تمام شد. با دوستم حمید که اهل تجارت و اقتصاد است اما او هم آنروز و بسیاری از روزهای بعد از شدت فشارهای روانی دست و دلش به کار نمیرفت آمدیم خیابان ولیعصر. جسته و گریخته مردم شعارهایی میدادند و البته نیروهای نظامی و انتظامی و لباس شخصی و اطلاعاتی آنقدر بودند که معلوم بود کاملا برای چنین وضعیتی آمادگی داشتهاند. سر تخت طاووس (مطهری) اما ورق برگشته بود. یک اتوبوس به آتش کشیده شده بود و خودپرداز چند بانک داغون شده بودند که به نظرم وسط آنهمه مامور مسلح کاملا مشکوک بود. در کوچهها درگیری بود و مردم سنگپرانی میکردند. در مقابل نیروهای انتظامی هم از هیچ کاری فروگذار نمیکردند. (از آن روز به بعد مکررا دیدم که نیروهای مسلح به سپر و باتوم و اسلحه به مجرد اینکه اولین سنگ را میدیدند، به سمت جمعیتی که در آن رهگذران عادی هم بودند بیمهابا سنگ و پارهآجر پرتاب میکردند)
یک جا یکی از معترضین از یک موتوری بنزین گرفت که کوکتل مولوتف درست کند اما صاحب موتور میگفت چرا نمیروی آن پرایدی که آن گوشه پارک است را آتش بزنی؟ بنزین را از یارو گرفتیم. مقابل وزارت کشور اما وضع دیگری بود. عدهای از طرفداران احمدینژاد در حالی که شعار می دادند و سینه میزدند تجمع کرده بودند و طرفداران موسوی را تحقیر میکردند. صدای دختری چادری از هواداران موسوی که گریه کنان زیر لب جوابشان را میداد هنوز در گوشم است. ما را به کوچه های اطراف میراندند که مرد میانسالی رفت جلوی یک افسر پلیس و گفت اگر میشود من را دستگیر کنید! هنوز آن موقع ماجراهای کهریزک و بدتر از آن به گوش خیلیها نخورده بود. یارو را یکی دو تا باتوم زدند و هلش دادند توی کوچه.
تا شب بیرون بودم. شب که آمدم خانه دیدم همسایههای مجتمع توی حیاط جمعند. یکی از خانمها با صدای بغضآلودی میگفت تو که می خواستی احمدینژاد را دربیاوری از توی صندوق چرا ما را الکی امیدوار کردی و چهار ساعت توی صف رای مچل کردی؟ به گمانم با من نبود!
فردا ظهر باز هم توی خیابان بودم. جشن پیروزی احمدینژاد در میدان ولیعصر بود و جمعیت اندکی از سمت بالا به میدان سرازیر بودند. آنقدر کم بودند که حتی تا سر خیابان زرتشت را هم پرنکردند اما تا دلت بخواهد تحقیر میکردند و ناسزا میگفتند. دختری چادری که با پدرش آمده بلند بلند میگفت” پس کوشن؟ این 23 میلیون یه فوتشون کنن باد بردهشون.”
دورترک، از سر زرتشت به بالا مخالفان قلع و قمع میشدند. اثر گاز فلفل را برای اولین آن روز دیدم که توی چشم دختری که معترض بود و میخواست برود دور میدان پاشدیدند. چنان جیغ میزد که انگار سرب به چشمهایش کشیده باشند. همانجا بود که حدادعادل دقیقا در مقام یک پاانداز بیآبرو مجیز احمدینژاد را گفت و او هم مردم را به خار و خاشاک تشبیه کرد.
اینبار بسیجیها با چماق و باتوم برقی و حتی اسلحه، بی مهابا مردم را میزدند. خیابان ولیعصر از سر تخت طاووس به سمت بالا گله به گله سطل آشغال ها آتش گرفته بود. از میدان فاطمی به پایین هم معترضین پشت سطل آشغالی که آتش زده بودند سنگر گرفته بودند. نیروهای ویژه نیروی انتظامی هم سوار بر موتور هر کس را که در پیادهروها بود با باتوم میزدند و با شلیک تفنگهایی که تیرمشقی داشت و عربدهکشی مضاعف عده بیشتری را میترساندند. خیلی مواظب بودم با کسی درگیر نشوم به خصوص بسیجی های کم سن و سالی که با باتوم برقیهایشان با تکبری احمقانه با مردم برخورد میکردند و به شدت عصبیام میکردند. یک کوچه بالاتر از تختطاووس، یکی از همینها با شوکرش به جوانی در نزدیکی من ضربه زد که طرف نه فقط از هوش رفت بلکه آنچنان با سر به زمین خورد که سرش هم شکافت ( و شاید مرد). سر تخت طاووس چند تایشان درگیر بحث با مردمی شدند که میگفتند سرکوب و حتی برقرای نظم وظیفه شما نیست که یکیشان گفت: همین دیروز ما نیامدیم نظم را برقرار کنیم در همین خیابان اتوبوس آتش زدند.
تا به خودم آمدم دیدم من هم وسط معرکهام و درگیر بحث. از یکیشان پرسیدم چرا همه شما جلیقه متحدالشکل دارید؟ گفت من خبرنگارم. گفتم من هم خبرنگارم ولی جلیقه ندارم، کارتت را نشان بده. گفت خودت کارتت را نشان بده. آنقدر عصبی و متشنج بودم که در یک حرکت کاملا حماقت بار کارتم را نشان دادم و مقداری بد و بیرا بار طرف کردم. آمدم بروم که دستی از لای جمعیت بازویم را گرفت. یکی از همان جلیقهدارها بود. فهمیدم کارم ساخته است و داشت مرا به سمت سایر رفقا میبرد که از بخت خوش و در کمال شگفتی یک آن از هم جدا شدیم و از پسکوچهها به خانه رفتم.
آنشب در حالتی بین خواب و کابوس چند ساعتی را خوابیدم که نیمه شب با نعرههای دهها موتور سوار که “حزبالله… ماشالله…” میگفتند از خواب پریدم. کاملا داشتند رجز می خواندند و تحقیر میکردند و این اشک آدم را درمیآورد.
از اثرات همینها بود که من هم فردای آن روز مثل میلیونها آدم دیگر تصمیم گرفتم با همه تهدیدها به راهپیمایی 25 خرداد بروم. با علی بودیم و هر چند که بعضی آشنایان تلفن زدند که نروید چون اعلام کردهاند برخورد میکنند و شلیک هم خواهند کرد، گفتیم هر چه باداباد.
از میدان ولیعصر پیاده به سمت میدان انقلاب رفتیم و کمکم خودمان را در میان سیل جمعیتی باورنکردنی یافتیم. آن روز یکی از بهترین روزهای زندگیام بود. بی اغراق بگویم از میدان امام حسین تا میدان آزادی سیل آدم بود که روان بود. ماشین میرحسین موسوی هم از کنارمان گذشت و هنگام سخنرانی هم تقریبا نزدیکش بودیم. همانجا علی یکی از همکاران احمدینژادیاش را دید و وقتی با تعجب از او پرسید که اینجا چه میکند و مگر به احمدینژاد رای نداده، پاسخ شنید که به احمدینژاد رای دادم ولی به تقلب که رای ندادم!
نزدیکای نواب بود که تصمیم گرفتیم برگردیم چون حسابی خسته بودیم. رفتیم اتوبان یادگار امام که سوار ماشین بشویم که متوجه دود غلیظی از خیابان آزادی شدیم. خیلی تعجب کردم چون راهپیمایی کاملا مسالمتآمیز بود و حتی جمعیت شعار هم
نمی دادند. این همان واقعه تیراندازی از پایگاه بسیج به سمت مردم بود که کشته داد.
آنجا با هزار زحمت توانستیم با عده دیگری پشت یک وانت سوار شویم. فضای بسیار شادی بود. در بین راه جماعت شعار می دادند “پلیس ضد شورش، احمدی رو بشورش!” و چند نفر خیلی خوشحالی میکردند. از یکیشان که تیپی داش مشتی داشت پرسیدم انگار از اینکه موسوی رای میآورد هم خوشحالتری؟ جواب داد: پس چی؟ ما همینو می خواستیم والا اگه موسوی هم انتخاب میشد مثل خاتمی کاری از دستش برنمیاومد. ما همینو میخواستیم که بیایم خیابون.
اما روزهای مهیبی پیش رو بود…
————————————
مرتبط:
بازخوانی شخصی آنچه گذشت- 1 (قسمت اول این گزارش- خرداد 89)
گزارشی از وضعیت تبلیغات در روستاها و پیشبینی انتخابات (خرداد88)
مادرجان…دعا کن! (خرداد88)
دستهبندیشده در: راپورت | 4 دیدگاه »