<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>باران در دهان نیمه باز</title>
	<atom:link href="http://meemfe.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://meemfe.wordpress.com</link>
	<description>وبلاگ محمود فرجامی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 14 Feb 2011 12:03:12 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='meemfe.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>باران در دهان نیمه باز</title>
		<link>http://meemfe.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://meemfe.wordpress.com/osd.xml" title="باران در دهان نیمه باز" />
	<atom:link rel='hub' href='http://meemfe.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>اطلاعیه‌ی تغییر نشانی</title>
		<link>http://meemfe.wordpress.com/2011/02/14/%d8%a7%d8%b7%d9%84%d8%a7%d8%b9%db%8c%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%aa%d8%ba%db%8c%db%8c%d8%b1-%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%86%db%8c/</link>
		<comments>http://meemfe.wordpress.com/2011/02/14/%d8%a7%d8%b7%d9%84%d8%a7%d8%b9%db%8c%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%aa%d8%ba%db%8c%db%8c%d8%b1-%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%86%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 14 Feb 2011 11:44:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/?p=1668</guid>
		<description><![CDATA[وبلاگ باران در دهان نیمه باز که در پی فیلترینگ سایت شخصی محمود فرجامی (خودم را عرض می‌کنم، هول نکنید!) به وردپرس منتقل شده بود، در پی فیلترینگ تقریبا همه چیز و همه کس، دوباره به آدرس قبلی یعنی debsh.com بازگشت. لطفا از این پس برای خواندن تازه‌ترین نوشته‌های نامبرده و سایر امکانات سایت به [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=meemfe.wordpress.com&amp;blog=11312876&amp;post=1668&amp;subd=meemfe&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وبلاگ باران در دهان نیمه باز که در پی فیلترینگ سایت شخصی محمود فرجامی (خودم را عرض می‌کنم، هول نکنید!) به وردپرس منتقل شده بود، در پی فیلترینگ تقریبا همه چیز و همه کس، دوباره به آدرس قبلی یعنی</p>
<h1 style="text-align:center;"><a href="http://debsh.com"><strong>debsh.com</strong></a></h1>
<p>بازگشت. لطفا از این پس برای خواندن تازه‌ترین نوشته‌های نامبرده و سایر امکانات سایت به نشانی بالا بیایید و یا اگر عضو فید این وبلاگ هستید آن را به آدرس</p>
<h2 style="text-align:center;"><a href="http://www.debsh.com/?feed=rss2"><strong>http://www.debsh.com/feed</strong></a></h2>
<p>تغییر دهید. اطلاع‌رسانی در این زمینه هم موجب سپاسگزاری و دمت‌گرم بیشتر خواهد بود. و من الفلان البهمان</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/meemfe.wordpress.com/1668/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/meemfe.wordpress.com/1668/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/meemfe.wordpress.com/1668/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/meemfe.wordpress.com/1668/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/meemfe.wordpress.com/1668/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/meemfe.wordpress.com/1668/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/meemfe.wordpress.com/1668/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/meemfe.wordpress.com/1668/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/meemfe.wordpress.com/1668/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/meemfe.wordpress.com/1668/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/meemfe.wordpress.com/1668/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/meemfe.wordpress.com/1668/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/meemfe.wordpress.com/1668/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/meemfe.wordpress.com/1668/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=meemfe.wordpress.com&amp;blog=11312876&amp;post=1668&amp;subd=meemfe&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://meemfe.wordpress.com/2011/02/14/%d8%a7%d8%b7%d9%84%d8%a7%d8%b9%db%8c%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%aa%d8%ba%db%8c%db%8c%d8%b1-%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/62ee6cda081e5336bd7558f7d57729a6?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">محمود</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اسلام زرد، اسلام متفاوت؛ یک نمونه شگفت‌انگیز</title>
		<link>http://meemfe.wordpress.com/2010/07/29/%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%b2%d8%b1%d8%af%d8%8c-%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%88%d8%aa%d8%9b-%db%8c%da%a9-%d9%86%d9%85%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa/</link>
		<comments>http://meemfe.wordpress.com/2010/07/29/%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%b2%d8%b1%d8%af%d8%8c-%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%88%d8%aa%d8%9b-%db%8c%da%a9-%d9%86%d9%85%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Jul 2010 16:21:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
				<category><![CDATA[راپورت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/?p=1662</guid>
		<description><![CDATA[در این چند ماهه به این نتیجه رسیده‌ام که برای مواجهه با یک مدل بسیار متفاوت از جهان اسلام حتما باید به جنوب شرق آسیا سفر کرد و در میان مردمان این ناحیه زندگی. به نظر می رسد اصولا اسلام اینجا چیزی سوای اسلام خاورمیانه باشد که البته در آنجا هم با مسلمانان متفاوتی مواجهیم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=meemfe.wordpress.com&amp;blog=11312876&amp;post=1662&amp;subd=meemfe&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در این چند ماهه به این نتیجه رسیده‌ام که برای مواجهه با یک مدل بسیار متفاوت از جهان اسلام حتما باید به جنوب شرق آسیا سفر کرد و در میان مردمان این ناحیه زندگی. به نظر می رسد اصولا اسلام اینجا چیزی سوای اسلام خاورمیانه باشد که البته در آنجا هم با مسلمانان متفاوتی مواجهیم اما در این سوی جهان عمق تفاوت‌ها بسیار بیشتر از آنیست که در میان فرهنگهای خاورمیانه مسلمان هست. تا به حال فکت‌های زیادی از این تفاوت‌های بنیادی جمع کرده‌ام که هر بار خواسته ام بنویسم گفته‌ام بگذار کاملتر بشود. امشب که با <em>دیتو</em> گپ میزدم به این فکر افتادم که عجالتا همین حرفهای دوستم را بدون روتوش و دسته‌بندی اینجا بنویسم، ده‌ها نمونه دیگر را بگذارم برای بعد.</p>
<p>اینکه دقیقا دیتو را چطور می‌توان معرفی کرد یک مقداری سخت است. پدرش از سیاهان آفریقای جنوبی است که البته اجدادش رگ و ریشه اندونزیایی هم دارند و مادرش از مسلمانان چینی. دیتو تبعه اندونزی است، زنش از مسلمانان چینی است و دو تا بچه دارند. دیتو دانشجوی دکتری <span style="text-decoration:line-through;">جامعه</span>‌روان‌شناسی است.</p>
<p>امشب بحث اسلام اندونزی بود. دیتو گفت که از دوران دبستان اولین چیزی که به آنها آموزش می‌داده‌اند این بوده که اندونزی سرزمینی‌ست با مردمانی با دین‌های متفاوت و همه باید یاد بگیرند که به پیروان ادیان و مذاهب دیگر احترام بگذارند و هیچ کس برتر از دیگری نیست (مقایسه شود با آنچه به دانش‌آموزان ایرانی آموزش داده می‌شود). او می‌گفت اندونزی هر چند که پرجمعیت‌ترین کشور مسلمان است اما کشوری اسلامی نیست و سکولار است. در جای دیگری از صحبت طولانی‌مان دیتو گفت برای اینکه بدانی اسلامی که در اندونزی داریم از کدام دست است بگذار برایت از فاحشه‌خانه‌های شهر خودم در اندونزی بگویم. در شهر ما چند محله به فاحشه‌خانه‌ها اختصاص یافته و بدون آنکه مشکل چندانی داشته باشند فعال هستند. عموم مسلمان‌ها نه فقط نفرتی از آنها ندارند بلکه نوعی حس همدردی با این زنان فقیر و فداکار که برای خرج خانواده‌شان تن به این کار می‌دهند دارند. تا آنجا که حتی اسلامیست‌ها (بنیادگرایان) هم که گاهی در بارها و هتل‌های اندونزی بمب‌گذاری می‌کنند هیچگاه در این اماکن بمبگذار نکرده‌اند.</p>
<p>دیتو می‌گفت یکی از این محله‌ها در همسایگی منزل پدرزنم بود و هیچ کس گلایه‌ای نمی‌کند. یک بار هم که کلونی مسلمان‌ها تصمیم داشت یکی از این محله‌ها را خراب کند و به جایش خانه بسازد، همگی متفق‌القول بودند که باید مکان دیگری برای ساکنان آنجا خریداری شود. بعد چرتکه انداختند و دیدند نمی‌صرفد، خودشان رفتند در مکان جدید خانه ساختند و کاری به کاری آن محله نگرفتند.</p>
<p>اما عجیب‌ترین بخش حرفهای دیتو اینجا بود که می‌گفت یک روز ظهر که بیکار بودیم به یکی از دوستانم که از مشتریان یکی از این محله‌ها بود گفتیم بیا سری به این محله بزنیم ببینیم چه خبر است. گفت الان نه، 20 دقیقه دیگر برویم. پرسیدم چرا؟ گفت الان وقت نماز است و آنها در مسجد هستند!</p>
<p>وقتی حرف به اینجا رسید با تعجب از دیتو پرسیدم چطور ممکن است؟ گفت چون آنها مسلمان هستند و خودش هم در جریان است که در ماه‌ رمضان این محله‌ها نیمه تعطیل می‌شود و دولت امام جماعت‌های زن به این محله‌ها اعزام می‌کند تا کارکنان آنجا تحت نظر آنها قرآن بخوانند و به عبادت بپردازند. دیتو گفت حتی در این محله‌ها رستوران‌هایی هست که غذای حلال سرو می‌کند و کارکنان رستوران که معمولا مسلمان هستند و خانه‌شان هم وسط محله است، بدون هیچ مشکلی با فاحشه‌ها و مشتریانشان، فقط با نصب تابلوی کوچکی با نوشته &#8220;این خانه عادی است، مشتری پذیرفته نمی‌شود&#8221; (یا همچین چیزی)، در آنجا زندگی می‌کنند.</p>
<p>دیتو گفت که زنش (زن دیتو –بدون هیچ اجباری- محجبه است) زمانی که در کشورشان بوده‌اند برای یک کمپانی لوازم آرایشی کار می‌کرده است که مشتریان اصلی‌اش در شعبه محل خدمت همسرش، همین فاحشه‌های مسلمان بوده‌اند و همین زن مسلمان محجبه‌ی دیتو نه فقط مشکلی با آنها نداشته که با چند نفر از آنها دوست شده است.</p>
<p>×××</p>
<p>این موضوع اینقدر به نظرم عجیب و جالب آمد که داغاداغ در اینجا نوشتم. هرچند که ضروری است تاکید کنم مسلمان‌ها در جنوب شرق آسیا هم بسیار متنوع و متفاوتند و مثلا اسلامی که در مالزی غالب است به طور کلی متفاوت از اسلامی‌ست که در بخش‌هایی از چین و اندونزی وجود دارد. در این‌باره بعدا خواهم نوشت.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/meemfe.wordpress.com/1662/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/meemfe.wordpress.com/1662/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/meemfe.wordpress.com/1662/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/meemfe.wordpress.com/1662/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/meemfe.wordpress.com/1662/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/meemfe.wordpress.com/1662/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/meemfe.wordpress.com/1662/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/meemfe.wordpress.com/1662/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/meemfe.wordpress.com/1662/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/meemfe.wordpress.com/1662/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/meemfe.wordpress.com/1662/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/meemfe.wordpress.com/1662/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/meemfe.wordpress.com/1662/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/meemfe.wordpress.com/1662/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=meemfe.wordpress.com&amp;blog=11312876&amp;post=1662&amp;subd=meemfe&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://meemfe.wordpress.com/2010/07/29/%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%b2%d8%b1%d8%af%d8%8c-%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%88%d8%aa%d8%9b-%db%8c%da%a9-%d9%86%d9%85%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%b4%da%af%d9%81%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/62ee6cda081e5336bd7558f7d57729a6?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">محمود</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>فقط در ایران اتفاق می‌افتد</title>
		<link>http://meemfe.wordpress.com/2010/07/12/%d9%81%d9%82%d8%b7-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d9%81%d8%aa%d8%af/</link>
		<comments>http://meemfe.wordpress.com/2010/07/12/%d9%81%d9%82%d8%b7-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d9%81%d8%aa%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Jul 2010 09:14:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدمشناسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/?p=1653</guid>
		<description><![CDATA[من: استاد راهنمام می‌گفت یک ایرانی دیگر هم در دانشکده ما هست. پس شمایید؟ اون: بله. من: می‌گفت شما هم روزنامه‌نگار هستید. درسته؟ اون: بله. من: چه جالب من هم روزنامه‌نگار هستم. اون: چه خوب. کجا کار می‌کردید؟ من: جاهای مختلف. آخرینش تهران امروز بود. اون: نه!&#8230; من هم این هفت هشت ماه آخر برای [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=meemfe.wordpress.com&amp;blog=11312876&amp;post=1653&amp;subd=meemfe&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من: استاد راهنمام می‌گفت یک ایرانی دیگر هم در دانشکده ما هست. پس شمایید؟</p>
<p>اون: بله.</p>
<p>من: می‌گفت شما هم روزنامه‌نگار هستید. درسته؟</p>
<p>اون: بله.</p>
<p>من: چه جالب من هم روزنامه‌نگار هستم.</p>
<p>اون: چه خوب. کجا کار می‌کردید؟</p>
<p>من: جاهای مختلف. آخرینش تهران امروز بود.</p>
<p>اون: نه!&#8230; من هم این هفت هشت ماه آخر برای تهران امروز کار می‌کردم.</p>
<p>من: نه بابا&#8230; کدوم صفحه؟</p>
<p>اون: نیمتای صفحه آخر رو درمی‌آوردیم با دوستم. البته چون ترجمه می‌کردیم اسممون رو نمی‌زدیم. شما کدوم صفحه بودید؟</p>
<p>من: منم صفحه آخر می‌نوشتم. دقیقا ستون کناری باکس شما. ستون طنز روزانه بود. حتما دیدید.</p>
<p>اون: راستشو بخواین نه&#8230; وقت نمی‌کردم روزنامه بخونم.</p>
<p>من: من دقیقا همون صفحه بودم ها.</p>
<p>اون: مگه چقدر می‌دادن؟ باید واسه چند جا کار می‌کردم.</p>
<p>من: خب درسته که حقوق روزنامه‌نگاری کمه ولی بالاخره در طول هفت هشت ماه ممکنه یه بار هم چشم آدم دست کم به ستون کناری لغزیده باشه.</p>
<p>اون: شرمنده.</p>
<p>من: خسته نباشید.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>مکالمه فوق کاملا واقعی است.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/meemfe.wordpress.com/1653/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/meemfe.wordpress.com/1653/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/meemfe.wordpress.com/1653/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/meemfe.wordpress.com/1653/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/meemfe.wordpress.com/1653/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/meemfe.wordpress.com/1653/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/meemfe.wordpress.com/1653/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/meemfe.wordpress.com/1653/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/meemfe.wordpress.com/1653/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/meemfe.wordpress.com/1653/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/meemfe.wordpress.com/1653/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/meemfe.wordpress.com/1653/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/meemfe.wordpress.com/1653/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/meemfe.wordpress.com/1653/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=meemfe.wordpress.com&amp;blog=11312876&amp;post=1653&amp;subd=meemfe&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://meemfe.wordpress.com/2010/07/12/%d9%81%d9%82%d8%b7-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d9%81%d8%aa%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/62ee6cda081e5336bd7558f7d57729a6?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">محمود</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>شرمندگی با صدای بلند</title>
		<link>http://meemfe.wordpress.com/2010/07/10/%d8%b4%d8%b1%d9%85%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af/</link>
		<comments>http://meemfe.wordpress.com/2010/07/10/%d8%b4%d8%b1%d9%85%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Jul 2010 08:02:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/?p=1650</guid>
		<description><![CDATA[از بهایی‌ها چندان چیزی نمی‌دانم و برخورد زیادی هم با آنها نداشته‌ام. شاید بارزترین آنها مربوط به پژمان باشد. پسری که در کوچه پشتی ما زندگی می‌کرد و بر خلاف اکثر ما مشهدی‌ها لهجه &#8220;تهرونی&#8221; داشت. من و او و ده‌دوازده تا از بچه‌های دیگر جزو گروه تئاتر مدرسه بودیم. پژمان قصه‌گوی نمایش بود. بعد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=meemfe.wordpress.com&amp;blog=11312876&amp;post=1650&amp;subd=meemfe&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از بهایی‌ها چندان چیزی نمی‌دانم و برخورد زیادی هم با آنها نداشته‌ام. شاید بارزترین آنها مربوط به پژمان باشد. پسری که در کوچه پشتی ما زندگی می‌کرد و بر خلاف اکثر ما مشهدی‌ها لهجه &#8220;تهرونی&#8221; داشت. من و او و ده‌دوازده تا از بچه‌های دیگر جزو گروه تئاتر مدرسه بودیم. پژمان قصه‌گوی نمایش بود. بعد از چندی او و چند تا از بچه‌ها از گروه کنار گذاشته شدند و نقش قصه‌گو را به من دادند که تا قبل از آن نقش گرگ را بازی می‌کردم. یکی‌ دیگر از کنارگذاشته‌ها کیانوش، پسر همسایه ما بود که خیلی شر بود. یکی دیگر پسری بود فوق‌العاده بی‌استعداد در تئاتر. اما حذف پژمان دلیلی نداشت جز آنچه که سال‌ها بعد فهمیدم: پژمان &#8220;بهایی&#8221; بود.</p>
<p>بی‌شک در طول این سال‌ها من با بهایی‌های زیادی برخورد داشته‌ام که بهایی بودن خودشان را رو نمی‌کرده‌اند. سهل است دوستان سُنی زیادی هم داشته‌ام که وقتی مدتها بعد از صمیمی شدن با جمعی با احتیاط فاش کرده‌اند که سنی‌اند، خیلی‌ها کم‌کم از آنها فاصله گرفته‌اند. با این اوصاف تکلیف بهایی‌ها روشن بوده است لابد.</p>
<p>اما بهائیت کم ذهن مرا در این سال‌ها مشغول نکرده‌است. قدیمی‌ترین کتابی که در مورد بهایی‌ها در دوران نوجوانی خواندم، کتابی بود جیبی از کتابخانه پدرم که شاید در دهه چهل چاپ شده بود و علیه بهائیت بود. کتاب به قلم کسی بود که نوشته بود چرا از بهائیت برگشته است. شاید اسمش &#8220;چرا بهایی نیستم&#8221; بود و تنها چیزی که از آن به خاطرم مانده این است که نویسنده درجایی مدعی شده بود کشف کرده است که دو زنی که برای تبلیغ بهائیت به شهر آنها آمده‌اند و میهمان خانواده او شده‌اند روابط جنسی نامشروعی با بعضی از مردان برقرار کرده‌اند و از این حرف‌ها.</p>
<p>یک‌بار هم معلم تاریخمان در دوره دبیرستان که از آن خان‌زاده‌های طرف‌های فردوس بود برایمان گفت که در دوره کودکی همسایه بسیار مهربان و خوش‌اخلاقی داشته‌اند که بهایی بوده و پسرشان که دوست معلم ما بوده بعضی از وسایل مربوط به آیین‌های مذهبی بهایی را در خانه‌شان به او نشان داده. از جمله یک صندوق مقدسی را. البته معلممان آخرش تایید کرد که بچه‌ها خوب بودن آدم‌ها دلیلی بر خوبی عقایدشان نیست ها!</p>
<p>در تمام این سال‌ها برای من عجیب و حتی بهت‌برانگیز بود که چطور آدم‌هایی عاقل و بالغ –هرچند معدود- حاضر می‌شوند ادعاهای آدم‌هایی مثل باب و بهاءالله را –که به نظر من با چند تا سوال ساده می‌شد بطلان آنها را ثابت کرد- باور کنند و به آنها ایمان بیاورند.</p>
<p>اما این بهت‌زدگی وقتی به منتها درجه خود رسید که داشتم برای تز فوق‌لیسانسم درباره &#8220;مکتب تفکیک&#8221; تحقیق می‌کردم و رسیدم به انجمن حجتیه که روابط نزدیکی با تفکیکی‌ها داشته و دارد. در آنجا خواندم که انجمن حجتیه اساسا برای مقابله با &#8220;خطر روزافزون بهائیت&#8221; به وجود می‌آید و آنها در اوج فعالیت‌ها خودشان تصمیم می‌گیرند سه آخوند جوان باسواد معتقد مومن امروزی را، خوب تربیت کنند و وقتی در عقاید شیعه و فنون جدل ملا شدند برای مبارزه ریشه‌ای با بهایی‌ها به میان آنها بفرستند تا چند سالی در بین آنها تمام اعتقاداتشان را زیر رو کنند. یعنی بهائیت را از خود بهایی‌ها هم بهتر یاد بگیرند تا آنوقت بتوانند خوب و مستدل بکوبندش (کاری که تفکیکی‌ها برای کوبیدن فلسفه صدرایی معمولا انجام می دهند). نویسنده متن که خودش یک تفکیکی حسابی بود اعتراف کرده بود که از میان این سه نفر شوالیه دوازده امامی، یکی بهایی سفت و سختی می‌شود و به تبلیغ آن می‌پردازد؛ دیگری پس از بازگشت اصولا دور این کارها را خط می‌کشد و به حرفه‌ای آبرومندانه (شاید کشاورزی، درست یادم نیست) رو می‌آورد و فقط یک نفر موفق به انجام ماموریت می‌شود.</p>
<p>از آنجا به چند نکته تکان دهنده رسیدم:</p>
<p>اول آنکه پس معلوم بود بهایی‌ها نه فقط &#8220;عده معدودی&#8221; نبوده‌اند، بلکه آنچنان جمعیت آنها رو به افزایش بوده که واکنشهایی چنین وسیع را باعث شده. دوم اینکه شاید آنقدرها هم که فکر می‌کرده‌ام نشان دادن بطلان اعتقادات بهایی‌ها ساده نبوده است و شاید بهائیت هم دینی باشد مثل سایر ادیان. سوم اینکه پس حالا کجا هستند آنهمه بهایی؟</p>
<p>از میان این سه نکته، سال‌های سال ذهنم درگیر نکته دوم بود. البته نه به خاطر بهایی‌ها، بلکه اصل دین ذهنم را مشغول کرد و همچنان مشغول داشته. در تمام این سال‌ها بهائیت البته در ذهن من همان دین دست‌سازی بوده که بود اما به این نتیجه هم رسیده‌ام که هر دین دست‌سازی – با هر تعداد اصول متناقض و حتی مضحکی که داشته باشد- اگر در بستر چند بخت و اقبال تاریخی قرار بگیرد می‌تواند صدها میلیون پیرو پیدا کند و طبعا پیروان آنها هرچقدر که بیشتر باشند بیشتر برای خودشان حقانیت قائل می‌شوند. (به نظر نمی‌رسد آوردن مثال چنان لازم باشد)</p>
<p>حالا من فکر می‌کنم که بهایی‌ها هم دیندارانی هستند مثل بقیه و بهایی بودن یک بهایی می‌تواند همانقدر عادی یا غیرعادی باشد که شیعه بودن یک شیعه و بودایی بودن یک بودایی. عقاید پیروان هیچ دینی به ما مربوط نمی‌شود و ما جز در عرصه نظر و روشنگری مجاز به فعالیت علیه هیچ دینی نیستیم مگر آنکه پیروانش را به اعمال ضد بشری تشویق کند.</p>
<p>در اینباره البته حرف زیاد است که مجالش این‌جا نیست. این یادداشت را برای نکته سوم نوشتم که مدتی‌ست ذهنم را به خود مشغول کرده و هرچه می‌گذرد بیشتر شرمنده‌ام می‌کند چون بیشتر و بیشتر متوجه می‌شوم که من در بطن جامعه‌ای بزرگ شدم که در یکی از ضدانسانی‌ترین واکنش‌ها در مقیاس جهانی، در تمام این سال‌ها نه فقط در آن به طور سیستماتیک به معتقدات دینی عده کثیری توهین شده و حرمت آنها شکسته شده که حتی از ابتدایی‌ترین حقوق شهروندی شان هم محروم شده‌اند.</p>
<p>بهایی ستیزی در تمام این‌ سال‌هایی که به خاطر می‌آورم با چنان قدرتی در تمام سطوح و به ناجوانمردانه‌ترین روش‌ها علیه بهایی‌ها جریان داشته که کمتر در تاریخ می‌توان سراغی برای آن یافت و هرچه می‌گذرد اسناد و حقایق بیشتری از جنایاتی که علیه آن‌ها انجام شده فاش می‌شود. حقایقی به بزرگی اعدام دست جمعی زنان معلم مدرسه بهائیان در شیراز پس از انقلاب 57.</p>
<p>تازه‌ترین خبرها از به آتش کشیدن خانه‌های تعدادی از بهاییان در ایران ننگ دیگری‌است که هرچند من و امثال من کوچکترین نقشی در آن نداشته‌ایم اما اگر در مقابل این قبیل کارها ساکت بنشینیم در مقابل وجدانمان شرمنده‌ایم. درست است که بسیاری از ما از حقوقی چندان بیشتر از بهائیان برخوردار نبوده‌ایم اما ای بسا که ناخواسته اما ناحق جای آنها نشسته باشیم. مثل همان نقشی که به من رسید.</p>
<p>و حالا من می‌خواهم با صدای بلند و خیلی شفاف و بدون هیچ &#8220;اما&#8221; و &#8220;البته&#8221;ای به تمام بهائیان ایران بگویم که بابت آنچه تا به حال برآنها رفته عمیقا متاسفم. و دوست دارم که تمام آنهایی که از ظلم و بی‌عدالتی خسته شده‌اند، به خصوص آنهایی که جزو جنبش سبز هستند هم در این ابراز تاسف با من همصدا شوند. می‌دانم که خیلی جاها و در این موقعیت بغرنج کنونی خیلی‌ها نمی‌توانند علنا ابراز تاسف و عذرخواهی کنند –و اگر هم بتوانند شاید در بعضی جاها به صلاح نباشد- اما می‌توان که در دل متاسف بود. نمی‌توان؟</p>
<p>ایران برای همه ایرانیان، شاید اجر گرانبهای همین تاسف‌ها باشد که روزی آن را خواهیم دید.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/meemfe.wordpress.com/1650/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/meemfe.wordpress.com/1650/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/meemfe.wordpress.com/1650/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/meemfe.wordpress.com/1650/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/meemfe.wordpress.com/1650/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/meemfe.wordpress.com/1650/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/meemfe.wordpress.com/1650/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/meemfe.wordpress.com/1650/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/meemfe.wordpress.com/1650/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/meemfe.wordpress.com/1650/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/meemfe.wordpress.com/1650/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/meemfe.wordpress.com/1650/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/meemfe.wordpress.com/1650/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/meemfe.wordpress.com/1650/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=meemfe.wordpress.com&amp;blog=11312876&amp;post=1650&amp;subd=meemfe&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://meemfe.wordpress.com/2010/07/10/%d8%b4%d8%b1%d9%85%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>68</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/62ee6cda081e5336bd7558f7d57729a6?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">محمود</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>فارنهایت خوش‌رقصی (پیشنهاد هزینه‌سازی به‌جای پرونده‌سازی)</title>
		<link>http://meemfe.wordpress.com/2010/07/07/%d9%81%d8%a7%d8%b1%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%ae%d9%88%d8%b4%e2%80%8c%d8%b1%d9%82%d8%b5%db%8c/</link>
		<comments>http://meemfe.wordpress.com/2010/07/07/%d9%81%d8%a7%d8%b1%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%ae%d9%88%d8%b4%e2%80%8c%d8%b1%d9%82%d8%b5%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Jul 2010 05:21:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
				<category><![CDATA[کرتیک]]></category>
		<category><![CDATA[آدمشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[بیشعوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/?p=1640</guid>
		<description><![CDATA[می‌گویند زن و شوهری نیمه‌شب در محله‌ای راه می‌رفتند. لاشه‌لات‌ها جلویشان را گرفتند و گفتند یا هر دویتان را می‌کشیم یا زن باید برایمان برقصد. زن رقصید. لات‌ها رهایشان کردند. زن دید که مرد از او رویگردان است. گفت خودت دیدی که شرطشان این بود وگرنه هیچ بعدی نبود مست و لایعقل هردویمان را بکشند. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=meemfe.wordpress.com&amp;blog=11312876&amp;post=1640&amp;subd=meemfe&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>می‌گویند زن و شوهری نیمه‌شب در محله‌ای راه می‌رفتند. لاشه‌لات‌ها جلویشان را گرفتند و گفتند یا هر دویتان را می‌کشیم یا زن باید برایمان برقصد. زن رقصید. لات‌ها رهایشان کردند. زن دید که مرد از او رویگردان است. گفت خودت دیدی که شرطشان این بود وگرنه هیچ بعدی نبود مست و لایعقل هردویمان را بکشند. شرط عقل رقصیدن بود. مرد گفت بله. ولی خوش‌رقصی نبود. آنها نمی‌دانستند تو اینهمه هنر داری و با یک تکان سر و دست و کمر کار تمام بود؛ لزومی به یک ساعت سینه لزراندن و باسن چرخاندن و عشوه‌ریزی نبود. تو خوش‌رقصی کردی!</p>
<p>حکایت ما با بعضی آرتیست‌ها گویا از همین دست است البته با این تفاوت که اگر نرقصند هم چندان آسیبی نمی‌بینند. یکی از رفقا که مهران م. را می‌شناخت می‌گفت برای دیدار دیدار پیشین با آقا سخت به او پیله می‌کنند که باید بیایی و هرکار که می‌کند دست از سرش برنمی‌دارند. آخر سر مجبور می‌شود چند روزی در جایی پنهان شود تا نرود. و نرفت. زنده هم مانده و هرچند که طبعا از این به بعد در کارهایش کارشکنی می‌کنند و حتی شاید نتواند هیچ فیلم و سریالی بسازد، اما از چشم مردم نیفتاد. دو دو تا چهارتا هم که حساب کنیم عقل همین را حکم می‌کند. مهران و ده‌ها و صدها نفر مثل او مگر از زندگی چه می‌خواهند؟ همین‌ الان هم اگر خانه‌نشینشان کنند باز هم برنده آنهایند که عمری در دل مردم خواهند بود. حالا به آن همه کارش دوکار دیگر هم اضافه می‌کرد به بهای دهن‌کجی به این همه خونی که ریخته شده و به اینهمه چشم و سر و دست و پا و پهلویی که درآمده و شکسته و بسته و دریده شده؛ چه سودی برایش داشت؟ مهران مسعود ده‌نمکی که نیست که روی نفرت و ابتذال هم بتواند موج‌سواری کند.</p>
<p>تازه اینها که بهایی نیست. یکی از دوستان در فیس‌بوک یادآوری کرد که میلان کندرا بارها نوشته است که در چکسلواکی دوران جنگ سرد بسیاری ار هنرمندان و نویسندگان به رفتگری و شیشه‌شویی حاضر شدند اما به کرنش مقابل کمونیست‌ها تن ندادند. بالاخره هرچیزی بهایی دارد و آزادگی هم بی‌بها نمی‌شود. همین‌جا هم البته کم نیستند آزاده‌مردان و زنانی که سربه‌دار می‌دهند اما تن به هرکار نمی‌دهند. محمدنوری‌زاد و جعفرپناهی از این دسته‌اند و صدها نفر کم نام و نشان‌تر.</p>
<p><a href="http://www.fantastpic.com/images/02610672774245716133.jpg"><img class="alignleft" title="رقص پروانه" src="http://www.fantastpic.com/images/02610672774245716133.jpg" alt="" width="322" height="183" /></a>اما حالا گیریم به هر دلیلی این افراد به کارهایی تن دادند یا اصلا عقیده داشتند. خوش‌رقصی دیگر چه معنایی دارد؟ فلان آکتریس درجه دو سینما هر عقیده‌ای که دارد محترم است و هر کاری که کرده به خودش مربوط است، اما چادر چاقچور کردن و به ضیافت رفتن و نطق سی و نه درجه‌ای کردنش چه معنایی دارد؟ باباکرم در این سن و سال و با این ریخت و قیافه؟! شهاب حسینی نه فقط از این محافل پرفیض نمی‌گذرد که در بدترین شرایط بگیر و ببند و خفقان، با همسرش به عنوان زوج نمونه در<em> جشنواره زوج خوشبخت ایرانی</em> از دست مهرداد بذرپاش و احمدی‌نژاد جایزه می‌گیرد. آدم این قدر چیپ و ندیدپدید؟</p>
<p>با همه این‌ها من با هر واکنش غیراخلاقی به این حضرات مخالفم. اصلا کار غیراخلاقی اصولا در جنبش سبز به هبچ بهانه‌ای نباید جاگیر بشود. اما با تحمیل کردن هزینه سخت موافقم. <strong>پرونده سازی نه هزینه‌سازی آری.</strong> به عنوان یک نمونه من پیشنهاد کرده‌ام و می‌کنم که طرفداران جنبش سبز و از آن بالاتر تمام کسانی که دل در گرو آزادگی و شرافت به ویژه در عرصه هنر دارند، به جنبش تحریم هر گونه محصولات هنری و غیرهنری این جماعت بپیوندند. کاری‌ست هم هزینه برای مردم و پرهزینه برای مردم فروشان. کافیست موجی راه بیفتد و ده‌ها هزار نفر اعلام تحریم کنند و به گوش صدها هزار نفر برسانند. خواهید دید نه به هیچ ضرب و زوری -حتی صدا و سیما- اینها نخواهند توانست در صحنه بمانند و کمر راست کنند. تهیه‌کننده سینما بیش از هر سیاستی به سیاست گیشه می‌اندیشد و همینکه احساس کند منبعد هدیه تهرانی نه فقط تضمین فروش نمی‌کند که باعث کسادی بازارش هم می‌شود، او را حذف می‌کند. آنوقت خانم تهرانی می‌تواند در کمال آزادی برود هر بار با رحیم مشائی عکس بیندازد و کمک صدمیلیون تومانی -لابد از میراث پدر آقای رحیم مشائی که از شیر مادر حلالتر است- بگیرد و خوش بگذراند. اما تا کی؟</p>
<p>و به قول مهدی کروبی: تازه این اول داستان است&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/meemfe.wordpress.com/1640/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/meemfe.wordpress.com/1640/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/meemfe.wordpress.com/1640/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/meemfe.wordpress.com/1640/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/meemfe.wordpress.com/1640/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/meemfe.wordpress.com/1640/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/meemfe.wordpress.com/1640/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/meemfe.wordpress.com/1640/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/meemfe.wordpress.com/1640/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/meemfe.wordpress.com/1640/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/meemfe.wordpress.com/1640/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/meemfe.wordpress.com/1640/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/meemfe.wordpress.com/1640/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/meemfe.wordpress.com/1640/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=meemfe.wordpress.com&amp;blog=11312876&amp;post=1640&amp;subd=meemfe&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://meemfe.wordpress.com/2010/07/07/%d9%81%d8%a7%d8%b1%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%ae%d9%88%d8%b4%e2%80%8c%d8%b1%d9%82%d8%b5%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/62ee6cda081e5336bd7558f7d57729a6?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">محمود</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://www.fantastpic.com/images/02610672774245716133.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">رقص پروانه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>فکر کرده‌ای فضل‌الله آدمکش است؟</title>
		<link>http://meemfe.wordpress.com/2010/07/05/%d9%81%da%a9%d8%b1-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%b6%d9%84%e2%80%8c%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%a2%d8%af%d9%85%da%a9%d8%b4-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%9f/</link>
		<comments>http://meemfe.wordpress.com/2010/07/05/%d9%81%da%a9%d8%b1-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%b6%d9%84%e2%80%8c%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%a2%d8%af%d9%85%da%a9%d8%b4-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Jul 2010 05:52:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/?p=1635</guid>
		<description><![CDATA[در مورد آیت الله محمدحسین فضل‌الله فقید یکی دو مطلب هست که از دیگران شنیده‌ام و شاید نقل آنها حالا بد نباشد. یکی از آنها را یک روحانی برجسته که در بعثه آقای خامنه‌ای کار می‌کرد &#8211; هفت هشت سال پیش- برایم گفت. او می‌گفت هربار آقای خامنه‌ای فرستادگان و هدایایی را نزد فضل‌الله می‌فرستد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=meemfe.wordpress.com&amp;blog=11312876&amp;post=1635&amp;subd=meemfe&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در مورد آیت الله محمدحسین فضل‌الله فقید یکی دو مطلب هست که از دیگران شنیده‌ام و شاید نقل آنها حالا بد نباشد.</p>
<p>یکی از آنها را یک روحانی برجسته که در بعثه آقای خامنه‌ای کار می‌کرد &#8211; هفت هشت سال پیش- برایم گفت. او می‌گفت هربار آقای خامنه‌ای فرستادگان و هدایایی را نزد فضل‌الله می‌فرستد و او هر بار با بی اعتنایی با آنها برخورد می‌کند اما آقای خامنه‌ای همیشه احترام او را دارد.</p>
<p>دومی را دوستی از درس‌خوانده‌های قم برایم تعریف کرد. او که سابقا و برای مدتی طولانی دوست نزدیک مهدی خلجی هم بود (و شاید در این <strong><a href="http://www.mardomak.org/news/On-Fazlollah">دیدار با فضل‌الله</a></strong>، همراه خلجی بوده‌است) برایم ‌گفت که ما یک روز میهمان شیخ فضل‌الله بودیم که دو مرد و یک زن نزد او آمدند. یکی از مردها گفت که آن مرد دیگر که دوست او بوده با زنش رابطه جنسی داشته. شیخ پرسید از کجا این را می‌داند و آیا خودش دیده؟ طرف هم سوگند خورد که دیشب که دوستش در خانه آنها میهمان بوده، نیمه شب از خواب برخاسته و دیده که دوستش با همسر او در اتاقی دیگر مشغول رابطه جنسی هستند. فضل‌الله از دوست مرد پرسید آیا به این اعتراف می‌کند؟ مرد گفت بله کاملا درست می‌گوید. بعد فضل‌الله از زن آن مرد پرسید که آیا او هم تایید می‌کند؟ زن گفت بله.</p>
<p>دوستم می‌گفت در حالی که با این اعترافهای صریح ما منتظر حکم شرعی سنگینی بودیم دیدیم فضل‌الله از زن پرسید چرا این کار را کرده است. زن پاسخ داد به خاطر اینکه این مرد را دوست دارم و شوهرم را دوست ندارم. آن‌وقت فضل‌الله از دوست شوهر زن پرسید او چرا این‌کار را کرده‌است؟ مرد گفت چون من عاشق این زن هستم. فضل‌الله در پاسخ گفت یعنی اگر این زن از شوهرش طلاق گرفته بود حاضر بودی با او ازدواج کنی؟ مرد گفت آرزویم همین است. زن هم تایید کرد.  آن‌وقت فضل‌الله از شوهر مرد پرسید: حالا تو با این اوصاف حاضری باز هم با زنت زندگی کنی؟ مرد گفت بله.</p>
<p>به گفته دوستم که خودش شاهد این ماجرا بوده؛ فضل‌الله خطبه طلاق زن را در همان مجلس خواند و همانجا او را به عقد مرد دیگر درآورد!</p>
<p>دوستم می‌گفت با مشاهده این ماجرا دود بنفش از کله ما برخاست. پرسیدم حضرت علامه، طبق شرع این زن و مرد باید سنگسار یا اعدام می‌شدند آنوقت شما طلاق زن را می‌گیرید و بعد بی‌درنگ به عقد یکی دیگر درمی آورید؟</p>
<p>دوستم می‌گفت آنوقت علامه من را به لفظی عربی خطاب کرد که معادل فارسی‌اش می‌شد: ساکت باش پسره جوعلق!</p>
<p>و ادامه داد: فکر کرده‌ای من نشسته‌ام اینجا که آدم بکشم؟ فکر کرده‌ای اینجا قم است؟</p>
<p>&#8230;</p>
<p>راستی شما چطور فکر می‌کنید؟ به قول معروف: حالا نوبت شماست!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/meemfe.wordpress.com/1635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/meemfe.wordpress.com/1635/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/meemfe.wordpress.com/1635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/meemfe.wordpress.com/1635/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/meemfe.wordpress.com/1635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/meemfe.wordpress.com/1635/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/meemfe.wordpress.com/1635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/meemfe.wordpress.com/1635/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/meemfe.wordpress.com/1635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/meemfe.wordpress.com/1635/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/meemfe.wordpress.com/1635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/meemfe.wordpress.com/1635/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/meemfe.wordpress.com/1635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/meemfe.wordpress.com/1635/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=meemfe.wordpress.com&amp;blog=11312876&amp;post=1635&amp;subd=meemfe&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://meemfe.wordpress.com/2010/07/05/%d9%81%da%a9%d8%b1-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%b6%d9%84%e2%80%8c%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%a2%d8%af%d9%85%da%a9%d8%b4-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/62ee6cda081e5336bd7558f7d57729a6?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">محمود</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مردم فلسطین؛ هنوز کاری نکرده‌اید!</title>
		<link>http://meemfe.wordpress.com/2010/06/23/%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%d9%81%d9%84%d8%b3%d8%b7%db%8c%d9%86%d8%9b-%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%86%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c%d8%af/</link>
		<comments>http://meemfe.wordpress.com/2010/06/23/%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%d9%81%d9%84%d8%b3%d8%b7%db%8c%d9%86%d8%9b-%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%86%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Jun 2010 02:26:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشت]]></category>
		<category><![CDATA[آدمشناسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/?p=1631</guid>
		<description><![CDATA[پارسال این روزها، درحالی که نمی توانستم &#8211; و در بعضی موارد نمی خواستم- با هیچ رسانه ای همکاری کنم، یعنی عملا بیکار بودم و از آن بالاتر هرلحظه منتظر تماسی یا دق‌البابی برای دستگیری، نامه‌ای محتاطانه خطاب به مردم فلسطین نوشتم و از آنها خواستم به حرمت بیش از 50 سال همدردی و همدلی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=meemfe.wordpress.com&amp;blog=11312876&amp;post=1631&amp;subd=meemfe&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پارسال این روزها، درحالی که نمی توانستم &#8211; و در بعضی موارد نمی خواستم- با هیچ رسانه ای همکاری کنم، یعنی عملا بیکار بودم و از آن بالاتر هرلحظه منتظر تماسی یا دق‌البابی برای دستگیری، <a href="http://www.debsh.com/archives/2009/06/21/003305.html">نامه‌ای محتاطانه خطاب به مردم فلسطین </a>نوشتم و از آنها خواستم به حرمت بیش از 50 سال همدردی و همدلی مردم ایران و سی‌سال هزینه‌های گزاف بین‌المللی در حمایت از آنها، دست کم با یک ابراز تاسف از حوادث رخ در ایران، با مردم ایران همدلی کنند. بعید است در میان سیل کمک‌های نقدی و غیرنقدی و تسلیحاتی راهی فلسطین و به ویژه غزه، چنین چیزهایی که نه می‌توان آنها را خورد و نه می‌توان پوشید و نه می‌توان شلیک کرد؛ به مردم آن نواحی رسیده باشد یا اگر رسیده باشد توجهی برانگیخته باشد. سهل است چندی بعد حسن نصرالله رهبر گروه حزب‌الله لبنان گفت: &#8221; شما انتخابات ايران ومسايل حاشيه اي آن را  رها کنيد زيرا امام خامنه اي تاکيد کرده که خرابکاران و آشوبگران وابسته به  هيچ يک از نامزدهاي رياست جمهوري نيستند&#8230; در کجاي دنيا شاهد بوده ايدکه 85 درصد مردم  يک کشور در انتخابات آن شرکت کنند و اين دليلي بر آگاهي مردم ايران از  اوضاع سياسي کشورشان است &#8230; من اطمينان دارم جمهوري اسلامي ايران اين مرحله  حساس را نيز پشت سر خواهد گذاشت .&#8221; (<a href="http://alef.ir/1388/content/view/47755/85/">منبع</a> و جالب اینجاست که در همین مصاحبه نصرالله گروه‌های رقیب لبنانی‌اش (برندگان) را به خرید رای متهم می‌کند و از این بابت انتخابات را مخدوش می‌داند!)</p>
<p>گمان می‌کنم انتشار مجدد این نامه یک سال پس از حوادثی چنین سنگین و همچنین ماجرای کشتی کمک‌رسانی به غزه و بلوای جهانی بر سر کشته شدن عده‌ای از بشردوستان و صلح جویانی که از شدت علاقه به صلح کمک‌های بشردوستانه با میله‌گرد و چاقو به سربازان اسرائیلی حمله کردند، محلی از اعراب داشته باشد.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p style="padding-left:30px;text-align:center;"><strong>مردم فلسطین کاری بکنید!</strong></p>
<p style="padding-left:30px;">
مردم عزیز فلسطین</p>
<p style="padding-left:30px;">بیش از 50 سال است که دل بسیاری از ایرانیان با شما می‌تپد و نزدیک سی سال  است که مردم ایران به همراه دولت‌های گوناگون رسما با ظلمی که به شما  می‌رود مبارزه می‌کنند و هزینه‌های بسیاری را از در این راه پرداخته‌اند.  کمک‌های نقدی فراوان، به رسمیت نشناختن و قطع رابطه‌ی کامل با دولت اسرائیل  و کمپانی‌های وابسته به این رژیم، محکومیت دائمی اسرائیل در مجامع  بین‌المللی و حمایت از تشکیل کشور فلسطین فقط بخشی از حمایت‌های مردم ایران  به صورت مستقیم و یا از طریق دولت‌ها بوده است که در هر صورت هزینه‌های  گزاف آن را مردم ایران پرداخته‌اند. هزینه‌ی کمرشکنی که هیچ‌کدام از  مشورهای عربی حاضر به پرداخت آن نشدند. کشورهای عربی‌ای که همواره در  منازعات بین ایران و آنها، شما تقریبا همیشه جانب آنها را گرفتید و حتی از  تشییع جنازه‌ی نمادین صدام حسین، این جنایتکار بشری که صدها هزار ایرانی را  از بین برد نیز دریغ نکردید. کاری که هیچ لزومی نداشت و احساسات یکایک  مردم ایران را جریحه‌دار کرد. اما ما از آن هم گذشتیم و همچنان به حمایت و  همدردی با شما ادامه دادیم.</p>
<p style="padding-left:30px;">فلسطینیان عزیز<br />
میلیاردها دلار پولی که در طول این سال‌ها به صورت نقدی و غیر نقدی به شما  رسیده است از جیب ملت مظلومی تامین شده که سی درصد آنها زیر خط فقر هستند و  از آن مهمتر اینکه به خاطر حمایت همه‌جانبه از حقوق شما و مبارزه‌ی گسترده  با اسرائیل و سازمان‌های صهیونیستی، صدها میلیارد دلار در قالب انواع  تحریم‌ها و محرومیت‌ها به این کشور روبه رشد ضرر خورده است. کودکان ایرانی  در حالی بزرگ می‌شوند که از کتاب‌های درسی تا برنامه‌های تلویزیونی‌شان  همواره آنها به دردناک‌ترین حالت‌ها، در جریان ظلمی که به شما رفته چنان  قرار می‌دهند که بعید است کودکان شما چنین فشار روحی و عصبی‌ای را تحمل  کرده‌باشند.<br />
اینها را نه برای به رخ کشیدن شما می‌گویم، که منت گذاشتن از جوانمردی نیست  و هنوز در ایران، &#8220;جوانمردی&#8221; محترم‌ترینِ چیزهاست. شما هر طور که باشید و  هر کاری که بکنید مثل ما انسان هستید و هیچ انسانی نمی‌تواند شاهد زجر و  کشته شدن همنوع‌اش باشد و وجدان آسوده داشته باشد. عرب و عجم و مسلمان و  غیرمسلمان بودن در مقابل انسان بودن هیچ نیست. همه ما یکی هستیم. و از همین  روست که وقتی رسانه‌ها تصویر کودکی فلسطینی که در کنار پدش به تیر ظلم  می‌میرد را  پخش می‌کنند صدها میلیون انسان گویی که خودشان آن پدر بینوایند  اشک می‌ریزند. گیرم که همدردی‌شان در همین حد می‌ماند و مثل مردم ایران  هزینه‌های بیشتری نمی‌پردازند.</p>
<p style="padding-left:30px;">فلسطینی‌های عزیز<br />
حالی که این روزها بر مردم ایران می‌رود را بعید است که ندانید. فقط بر طبق  آمار پلیس و دستگاه‌های دولتی حکومت ایران ده‌ها نفر از شهروندان ایرانی  کشته و صدها نفر زخمی و مضروب شده‌اند که قطعا از رسانه‌های ایرانی عرب  زبانی که با صرف هزینه‌های گزاف برای حمایت از شما به وجود آمده‌اند، خبر  آنها منتشر شده‌است. تلفاتی که با تمام بزرگنمایی ظلمی که بر شما می‌رود،  باز هم چندین برابر آماری‌ست که به طور معمول در طول سال می‌دهید. البته  عددها مهم نیستند؛ مهم آن مادرانی هستند که شب سفره را برای شام چیده‌اند و  خبر می‌شوند که نیمه شب باید برای تحویل گرفتن جنازه‌ی فرزندشان به  سردخانه بروند. واقعا چه فرقی بین آن پدر فلسطینی است که پسرش در کنارش تیر  می‌خورد و می‌میرد و آن پدر ایرانی که در یک قدمی‌اش تیری قلب دخترش را  می‌شکافد؟</p>
<p style="padding-left:30px;"><img src="http://www.debsh.com/pic/negah.jpg" alt="آخرین نگاه دختری که تیر قلبش را شکافت" width="440" height="253" /></p>
<p style="padding-left:30px;">مردم محترم فلسطین<br />
کمترین وظیفه‌ی شما در چنین ایامی، همدردی با مردم مظلوم ایران است. باور  کنید درد کتک خوردن و کشته شدن به دست هموطن و حتی همکاری که صبح با شما  صبحانه خورده، خیلی دردناک‌تر از کشته و مجروح شدن به دست سربازان بیگانه و  غاصب است. بله همدردی کمترین انتظار مردمی‌ست که نیم قرن است با شما  همدردی می‌کنند و سی سال است که بر همدردی‌شان انواع کمک‌های مادی و معنوی  پر هزینه را نیز افزوده‌اند. این به نفع خود شما هم البته هست. بدبینی که  جای خود دارد، هیچ فکرش را کرده‌اید که ایرانی‌ها اگر اندکی واقع‌بینانه به  اعمال و رفتار و موضع‌گیری‌های شما، از ماجرای صدام گرفته تا نام خلیج  فارس و غیره نگاه کنند چه خواهد شد؟</p>
<p style="padding-left:30px;">پس تا دیر نشده کاری بکنید. می‌دانم شما هم در محرومیت به سر می‌برید ولی  یک بیانیه اعلام همدردی هم نمی‌توانید بدهید؟ آدم‌های مظلوم دل‌های نازکتری  دارند. شما که باید بهتر بدانید&#8230;</p>
<p style="padding-left:30px;">
<p style="padding-left:30px;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p>ترجمه انگلیسی نامه توسط داریوش:</p>
<p style="padding-left:30px;text-align:left;"><a name="more"></a> <strong>Dear Palestinian people,</strong> It is now over 50 years that the hearts of many Iranians have been with  you. It is now about 30 years that the Iranian people, along with  different governments, have officially been fighting with all the  oppression you have been facing and have paid heavy costs for it. Many  cash donations, refusal to recognise the Israeli government and severing  all ties with the Israeli regime and its affiliated companies, constant  denouncing of Israel in international organizations and support for the  establishment of the state of Palestine are only a small part of the  direct of indirect supports of Iranian people, and even in cases where  governments have done it, it was eventually the Iranian people who paid  huge expenses for this. No Arab country ever ventured to commit itself  to such expenses. And these were the same Arab countries that during  many tensions they have had with Iran, you have almost always supported.  You did not even refrain from a symbolic funeral procession for Saddam  Hussein, the criminal who murdered hundreds of thousands of Iranians.  You did not have to do this and it injured the feelings of each and  every Iranian. We forgave you for that and still continued to support  you.   Dear Palestinians,  The billions of dollars that you have received in these years in cash  and other forms have been paid from the pockets of an oppressed nation,  30% of whom live below poverty line. More importantly, because of the  widespread support they have had for you and fighting the Israeili  regime and Zionist organizations, hundreds of billions of dollars are  only part of the damages that the developing Iran has received as a  result of sanctions and embargos. Iranian children grow up under  circumstances that, through their school books and media, they are  constantly exposed to the oppression inflicted upon you and it is not  conceivable that your children may have been as much exposed to it.   I do not want to patronise you. It would not be fair and generous. In  Iran, ‘chivalry’ is still much respected. Whatever you are and however  you behave, you are human beings like us and no human being can witness  the pain, suffering and killing of a fellow human being with a clear  conscience. Arab or Persian, Muslim or non-Muslim is nothing next to  being a human being. We are all from one soul. That is why when we see  pictures of a Palestinian child hit by a bullet next to his father dying  in such a brutal way, millions of human beings feel for the poor father  and shed tears, even though their sympathy is only to this extent and  the rest of the world does not pay the extra prices that Iranian people  pay.   Dear Palestinians,  It would be unbelievable for you not to be aware of what is happening to  Iranian people now. Only according to figures released by the police  and government authorities, dozens of Iranian citizens are killed,  hundreds are wounded or beaten. News of these events have certainly been  broadcast by Arabic speaking Iranian funded media, which have been  established with huge expenses to support you. The tolls are now bigger  that all the number of casualties that come up in your case during  years. Of course, it is not numbers which matter; what matters is the  mothers who set the dinner table at night waiting for their children and  get word that they should go to the morgue to receive the corpses of  their children. Indeed, what is the difference between the Palestinian  father who gets a bullet next to his son and dies and the Iranian father  whose daughter receives a bullet in the heart right next to him?   Dear Palestinian people!  The least of your duties at these times is to sympathise with the  oppressed Iranian people. Believe me! It is much more painful when get  beaten up or killed by a fellow of your own homeland and even a  colleague with whom you have had breakfast than being killed or injured  by an alien and occupant soldier. Yes, sympathising with us is the least  expectation of a people who has been sympathising with your people for  half a century and has been supporting you in many ways for thirty  years. This is of course in your own interest too. Forget about  pessimism, have you thought for a second that if Iranians were to be a  little bit realistic about your actions and positions, from the Saddam  issue to the name of the Persian Gulf, what would happen&gt;   So, before it is too late, do something. I know you are also in  deprivation, but couldn’t you even make a statement sympathising with  us? Those who are oppressed are have more tender hearts. You know this  better&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/meemfe.wordpress.com/1631/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/meemfe.wordpress.com/1631/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/meemfe.wordpress.com/1631/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/meemfe.wordpress.com/1631/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/meemfe.wordpress.com/1631/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/meemfe.wordpress.com/1631/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/meemfe.wordpress.com/1631/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/meemfe.wordpress.com/1631/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/meemfe.wordpress.com/1631/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/meemfe.wordpress.com/1631/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/meemfe.wordpress.com/1631/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/meemfe.wordpress.com/1631/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/meemfe.wordpress.com/1631/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/meemfe.wordpress.com/1631/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=meemfe.wordpress.com&amp;blog=11312876&amp;post=1631&amp;subd=meemfe&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://meemfe.wordpress.com/2010/06/23/%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%d9%81%d9%84%d8%b3%d8%b7%db%8c%d9%86%d8%9b-%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%86%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/62ee6cda081e5336bd7558f7d57729a6?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">محمود</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://www.debsh.com/pic/negah.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">آخرین نگاه دختری که تیر قلبش را شکافت</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>به قله رسیدن و مانا شدن؛ برای مانا نیستانی به بهانه دریافت جایزه شجاعت</title>
		<link>http://meemfe.wordpress.com/2010/06/20/%d8%a8%d9%87-%d9%82%d9%84%d9%87-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%a7-%d8%b4%d8%af%d9%86%d8%9b-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%a7-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%a7/</link>
		<comments>http://meemfe.wordpress.com/2010/06/20/%d8%a8%d9%87-%d9%82%d9%84%d9%87-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%a7-%d8%b4%d8%af%d9%86%d8%9b-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%a7-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 Jun 2010 05:44:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/?p=1626</guid>
		<description><![CDATA[آنهایی که اهل کوهنوردی‌اند می‌دانند که &#8220;قله زدن&#8221; حرفی‌ست و در ارتفاع بیتوته کردن حرف دیگری. قله‌ زدن یعنی اینکه کوهنورد به هر شکلی که هست به قله‌ای صعود کند، پرچم افتخارش را بکوبد، عکسی به یادگار بگیرد و برگردد که البته کار بسیار سختی‌است و سال‌ها تمرین و تجربه می‌خواهد و بدنی ورزیده و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=meemfe.wordpress.com&amp;blog=11312876&amp;post=1626&amp;subd=meemfe&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignleft" title="مانا نیستانی" src="http://www.itanz.net/special/photos/manabatom.jpg" alt="" width="100" height="117" />آنهایی که اهل کوهنوردی‌اند می‌دانند که &#8220;قله زدن&#8221; حرفی‌ست و در ارتفاع  بیتوته کردن حرف دیگری. قله‌ زدن یعنی اینکه کوهنورد به هر شکلی که هست به  قله‌ای صعود کند، پرچم افتخارش را بکوبد، عکسی به یادگار بگیرد و برگردد که  البته کار بسیار سختی‌است و سال‌ها تمرین و تجربه می‌خواهد و بدنی ورزیده و  دلی نترس و لوازمی گران‌قیمت. اما در ارتفاع بیتوته کردن داستان دیگری  دارد. سرمای استخوان سوز، بادهای شدید، فشار کم و آفتاب مستقیم یک ارتفاع  چهارهزار متری در طول چند هفته می‌تواند کوهنوردی را که در یک صعود دو روزه  قله شش هزار متری را زده و سالم و قبراق برگشته، از پادرآورد.</p>
<p>حکایت قله‌های هنری و ادبی هم شاید دور از حکایت قله‌های طبیعی نباشد.  ترانه &#8220;مرا ببوس&#8221; در ژانر خودش شاید قله‌ای بود که حسن گلنراقی، خواننده  کارهای غیرحرفه‌ای یک شبه زد اما به سرعت پایین آمد. اشکالی هم البته بر آن  نیست و این هوشمندی گلنراقی که به درستی تشخیص داد خواننده‌ای حرفه‌ای  نیست و پی آن کار را نگرفت قابل تحسین است.<br />
به قله رسیدن و حتی برای لحظه‌ای در آن جایگاه ثبت شدن خود بختی بلند و  استعدادی فراوان می خواهد که در هر رشته‌ای از هزاران-هزار نفر شاید چند  نفری توفیق آن را بدست آورند. با این حال هستند کسانی که به قله‌ها می‌رسند  و تا مدتها در آن ارتفاع سرگیجه‌آور می‌مانند. اینها کسانی هستند که با  همان زحمتی که دیگران سعی می‌کنند با خلق یک شاهکار به قله برسند، می‌کوشند  تا مبادا با ارائه یک کار متوسط از قله‌ پایین بیایند. حافظ شاعر و شجریان  خواننده از زمره این گروهند که هر یک زمانی را زیسته و زمانه‌ای را هضم  کرده‌اند. و البته حافظ و شجریان علاوه بر آن، این بخت و هوش توام را  داشته‌اند که با یافتن دقیق نبض روح مردمان خود، در نزد آنان مانا و  جاودانه شوند. در مورد حافظ که البته حرفی باقی نمانده اما در مورد شجریان  همین کافیست که تصور کنیم حکومتی در جهان بخواهد برای این هنرمند ایرانی  مشکلی به وجود آورد! واکنش قاطبه مردم ایران چه خواهد بود؟ و این دلبستگی  عمیق البته صرفا به خاطر شاهکار آفرینی‌های پیاپی نیست، به خاطر همدلی‌ها و  همزبانی‌ پیوسته هنرمند با مردم خود نیز هست. می‌گویند دوست آن است که در  غم و شادی دوست شریک باشد و برای مردمی که شادی چندانی نداشته‌اند همدلی و  دوستی واقعی یعنی مشترک شدن در غمی عمیق و طولانی. همچنان که استاد شجریان  در مصاحبه اخیرش اشاره کرد که سی سال است حتی یک روز هم شاد نبوده است.<br />
این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت/ اجر صبریست که در کلبه احزان کردم</p>
<p>به گمان من مانا نیستانی از معدود &#8211; بسیار معدود- هنرمندانی‌ست که چنان  بخت‌یار بوده است که در دهه سی سالگی نه فقط به قله برسد بلکه مدتی دراز در  آنجا بماند. کارهای او، چه آن هنگام که در ایران و چه اکنون که چند سالیست  غربت‌نشین شده است اغلب چه از لحاظ تکنیکی و چه از لحاظ محتوایی &#8220;خاص&#8221;  بوده‌اند. در ایران که بود، کارتون‌های دنباله‌دار مشهوری به نام &#8220;ماجراهای  آقای کا&#8221; می‌کشید که در فضایی سورئالیستی اتفاق می‌افتادند و در نوع خود  بی‌نظیر بودند (بعدا مجموعه‌ای از ماجراهای آقای کا توسط نشر روزنه به  بازار آمد). البته در آن دوره (مثل تقریبا تمام ژورنالیست‌ها) کارهای  روزمره‌ای هم برای مطبوعات می‌کرد که نکته خاصی نداشتند و کارتون مشهور  سوسک یکی از همان‌ها بود که بهانه بلوا و تسویه حساب‌هایی در سطح ملی شد و  در نهایت به زندانی شدن و سپس ترک وطن مانا انجامید. مساله‌ای که شاید  بتوان آن را مصداق &#8220;توفیق اجباری&#8221; دانست.</p>
<p>مانا پس از خروج ایران نخستین بار در رادیو زمانه در کسوت یک کارتونیست  پرکار، دقیق و متفکر ظاهر شد (یا به شهرت رسید). دعوت از مانا نیستانی و  اختصاص مکان ویژه‌ای برای انتشار کارتونهای مانا که مشخص بود کاملا آزادانه  و بدون فشار و خط دهی سردبیر تولید می‌شوند یکی از بهترین کارهای مهدی  جامی در رادیو زمانه بود. کارهای مانا از آن تاریخ به بعد امضای ویژه‌ای چه  از جهت ایده و جهان‌بینی و چه از نظر تکنیک پیاده سازی یافتند آنچنان که  حتی بدون نام و امضای مانا نیستانی هم یک بیننده سطح متوسط کارتون‌های  مطبوعاتی ایرانی می‌تواند هر کدام از آنها را بازشناسد. کارهایی که اغلب با  چنان مفاهیم عمیق انسانی درآمیخته‌اند که از سطح ملی فراتر رفته و توانایی  جذب مخاطبان جهانی را دارند.</p>
<p>یه جرات می توانم بگویم مانا در این مدت یا اصلا کار ضعیفی تولید نکرده و  یا اگر چنین کرده آنچنان به ندرت بوده که کارهای ضعیفش در میان انبوه  کارهای خوب و عالی او گمشده است.</p>
<p>پس از انتخابات جنجالی 22 خرداد 88 و خیزش عظیم مردم ایران، مانا با  تمام توان در کنار مردم ایستاد. او گرچه در کارتون‌هایش معمولا صریحا به  افراد و عقاید خاص حمله نمی‌برد اما اهل &#8220;تعادل و بی‌طرفی&#8221; به معنای  محافظه‌کارانه و ریاکارانه‌ی آن که عملا به معنای یکی به نعل و یکی به میخ  زدن است نبوده و نیست. او کاملا طرفدار جنبش سبز است اما &#8220;سمپات&#8221; آن نیست و  نگاهی معمولا منصفانه دارد که این در کنار شجاعت و هوشمندی و موقعیت‌سنجی  او، در مقابل حریف به شکل اعتراض و در برابر دوستان به شکل آسیب‌شناسی  تبلور می‌یابد.</p>
<p>بسیاری از کارتون‌های او به قدری عمیق و منصفانه هستند که افراد متعددی  با طرز فکرهای گوناگون می توانند برداشت‌های گوناگون و متعدد خود را از یک  اثر داشته واحد داشته باشند. مثلا پس از لغو راهپیمایی 22 خرداد سال 89  توسط رهبران جنبش سبز، او کارتونی منتشر کرد که در آن نشان می داد پاهایی  که سریعتر از یک دونده می دوند از کمر او جدا شده‌اند و از بالاتنه او جلو  افتاده‌اند. مخالفان لغو راهپیمایی می‌توانند از این کارتون این‌گونه  برداشت کنند که حق با پاهاست و بالاتنه باید خود را با پاها هماهنگ کند و  موافقان آن تصمیم می‌توانند برعکس برداشت کنند.</p>
<p><img class="alignleft" title="بازی - مانا نیستانی - رادیو زمانه" src="http://www.itanz.net/special/photos/sorsoreh.jpg" alt="" width="276" height="373" />بعضی از کارتون‌های مانا هم از بند مفاهیم و  برداشت‌ها و نتیجه‌گیری‌ها موسوم گذشته‌اند و بیشتر نشان‌دهنده حالات و  موقعیت‌های بغرنج و پارادوکسیکال بشری هستند. بیشتر کارهای مانا در رادیو  زمانه پیش از انتخابات از این دست بودند. مثلا یک بار مردی &#8220;خوشحال&#8221; را  تصویر کرده بود که در نهایت خوشدلی رِندانه داشت با سرسره‌ای بازی می‌کرد  که یک رَنده بزرگ بود و خون و گوشت باسن مرد که بارها از آن سر خورده بود  از زیر رنده-سرسره آویزان بود. با این‌حال مرد چنان نگاهی داشت که انگار با  زیرکی توانسته این عیش بزرگ را از دیگران برباید. این شاید یکی از بهترین و  موجزترین تصاویر از مردمی بود که عادت دارند با همه چیز بازی کنند و  دهشت‌ناکترین موقعیت‌ها را به شوخی بگیرند و بسیاری از ما یکی از آنها را  صبح‌ها در حال مسواک زدن دیده باشیم!</p>
<p>مانا در شخصیت‌سازی و قصه‌گویی هم خبره است. خانواده درگیری که او در  سایت مردمک تصویر می‌کند یکی از جذاب‌ترین کارتون‌های سریالی با تیپ‌های به  یادماندنی است که البته ماجراهای آنها همپای اخبار و رویدادهای مرتبط با  جنبش سبز پیش می‌رود. بر خلاف بیشتر کارهای سریالی (اعم از پاورقی ها و  کارهای مصور) که وقتی درگیر داستان شدند خط خود را پی می‌گیرند و  نمی‌توانند مسائل روز جامعه را -همپای اخبار- پوشش دهند.<br />
شجاعت را هم البته در دنیایی که چندان دور نیست از چشم و دست و خنجر  برادران گمنام از یک‌سو و متعصبان خام از سوی دیگر، باید به خصوصیات مانا  اضافه کرد.</p>
<p>بهانه نوشتن این یادداشت -که امیدوارم رنگ اغراق یا چاپلوسی به خود  نگرفته باشد- خوشبختانه از جنس رویداد‌هایی نظیر دستگیری و بیماری و تصادف و  سفر با توپولف نیست بلکه اعطای جایزه جهانی شجاعت برای کارتون مطبوعاتی  سال 2010 است هر چند که میزان اعتبار و قدمت چنین جوایزی چندان چیزی بر قدر  و قیمت کارتونیستی که از جان مایه می‌گذارد و به روح مردمی خوراک  می‌رساند، نمی افزاید.<br />
به همین بهانه از برخی دوستان به طور خاص خواسته‌ام و از همه خوانندگان این  سایت و دوستان به طور عام می‌خواهم که در مورد مانا بنویسند. این مطالب  همگی به صورت‌های گوناگون در سایت آی‌طنز منتشر یا پیوند می‌شوند.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>بازنشر از<a href="http://www.itanz.net/special/2010/06/post_39.php" target="_blank"><strong> آی‌طنز. </strong></a></p>
<p>یادداشت داریوش محمدپور را هم در همان سایت درباره مانا از دست ندهید: <a title="داریوش  محمدپور:  کم‌اند کسانی که از آثار مانا به هر دلیلی رو بگردانند يا تصویری  از او را در خور طعن بدانند. در توفیق هنر مانا همین بس که رجانيوز کوشيد  آثاری را که مانا برای جنبش سبز کشيده بود،‌ به همان شکل و با دست بردن در  رنگ‌ها، جعل کند و به سود خود مصادره کند. اين‌که دشمنان او هم ناگزير به  دریوزگی او آمدند، نشانه‌ای از عبور مانا از مرزهای تنگ‌نظرانه و  پيش‌پاافتاده‌ی هنر کليشه‌ای و شعاری است" href="http://www.itanz.net/2010/06/post_212.php">هنر مانا یعنی اینکه دشمنت به  دریوزگی آید</a></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/meemfe.wordpress.com/1626/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/meemfe.wordpress.com/1626/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/meemfe.wordpress.com/1626/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/meemfe.wordpress.com/1626/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/meemfe.wordpress.com/1626/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/meemfe.wordpress.com/1626/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/meemfe.wordpress.com/1626/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/meemfe.wordpress.com/1626/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/meemfe.wordpress.com/1626/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/meemfe.wordpress.com/1626/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/meemfe.wordpress.com/1626/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/meemfe.wordpress.com/1626/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/meemfe.wordpress.com/1626/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/meemfe.wordpress.com/1626/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=meemfe.wordpress.com&amp;blog=11312876&amp;post=1626&amp;subd=meemfe&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://meemfe.wordpress.com/2010/06/20/%d8%a8%d9%87-%d9%82%d9%84%d9%87-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%a7-%d8%b4%d8%af%d9%86%d8%9b-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%a7-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/62ee6cda081e5336bd7558f7d57729a6?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">محمود</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://www.itanz.net/special/photos/manabatom.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">مانا نیستانی</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://www.itanz.net/special/photos/sorsoreh.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">بازی - مانا نیستانی - رادیو زمانه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>&#8220;به احمدی‌نژاد رای دادم به تقلب که رای ندادم&#8221;- بازخوانی شخصی آنچه گذشت2</title>
		<link>http://meemfe.wordpress.com/2010/06/11/%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%db%8c-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%b4-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/</link>
		<comments>http://meemfe.wordpress.com/2010/06/11/%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%db%8c-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%b4-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 11 Jun 2010 16:05:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
				<category><![CDATA[راپورت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/?p=1619</guid>
		<description><![CDATA[بهار سال 88 طبق یک قرار دوستانه، صبح‌های جمعه با علی می‌رفتیم کوه. قرار گذاشتیم صبح روز رای‌گیری هم برویم چون من می‌توانستم تا ساعت 10 و 11 که رسانه‌ها شروع به کار می‌کنند برگردم. صبح ساعتای 5 بود که از خواب بیدار شدم و به علی اس‌ام‌اس زدم که هر وقت بیدار شد به [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=meemfe.wordpress.com&amp;blog=11312876&amp;post=1619&amp;subd=meemfe&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بهار سال 88 طبق یک قرار دوستانه، صبح‌های جمعه با علی می‌رفتیم کوه. قرار گذاشتیم صبح روز رای‌گیری هم برویم چون من می‌توانستم تا ساعت 10 و 11 که رسانه‌ها شروع به کار می‌کنند برگردم. صبح ساعتای 5 بود که از خواب بیدار شدم و به علی اس‌ام‌اس زدم که هر وقت بیدار شد به من بزنگد. ساعت از 8 گذشته بود که تلفن زد که مگر قرار نبود خبر بدهی؟ معلوم شد اس ام اس من نرسیده. چک کردیم دیدیم سرویس پیام کوتاه کلا از کار افتاده.</p>
<p>ظهر رفتم مسجد محله‌مان –طرفای میدان سلماس تهران- رای دادم. خیلی شلوغ بود و جو کاملا به نفع موسوی بود. بعد خواستم بروم سایت آینده پیش فواد و عمار که تلفن زدند نیا که ریختند سایت را پلمب کردند. بچه‌ها می‌گفتند برای پلمب دفتر فسقلی یک سایت با چهار پنج نفر آدم، ده پانزده نفر آدم که از حکم قضایی تا میله‌گرد و اسلحه همراه داشته‌اند آمده‌اند. زنگ را که می‌زنند اول می‌گویند از پست هستیم و در را باز کنید. اینها هم می‌گویند آخر نوابیغ! روز جمعه پست کجا بود؟ اما آنها با تهدید سرایدار به هر حال می‌آیند بالا و نزدیک بوده در آپارتمان را بشکنند که راهشان می‌دهند و سایت پلمب می‌شود.</p>
<p>بچه‌ها می‌گفتند بوی تقلب وسیع می‌آید و از همین حالا رسانه‌های احمدی نژادی خبر از پیروزی می‌دهند. قرار شد من بروم دفتر یک سایت دیگر که بتوانیم حتی‌القدور اطلاع‌رسانی کنیم. رفتم دفتر سایت فرارو که هم به خاطر آنکه موسسش بودم با سیستمش آشنایی داشتم، هم ستون ثابت طنز روزانه در آنجا داشتم و هم با مدیرش آقای محمدحسین خوشوقت (مدیر کل رسانه‌های خارجی وزارت ارشاد در دوره اصلاحات) روابطمان خوب بود. با فواد صادقی که در خانه‌اش دم به ‌دم اخبار را از منابع موثقی که اکثرا اصولگرایان حامی موسوی بودند می‌گرفت در ارتباط بودم و با چند نفر دیگر در جاهای مختلف ایران به خصوص مشهد. در آنجا موثق‌ترین اخبار را تنظیم می‌کردم و به چند نفر که مسئولیت گرداندن سایت را داشتند می دادم که منتشر کنند اما آنها بیشتر توی فیس بوک و توییتر و بالاترین دنبال خبر ساختن از چیزهایی بودند که حتی در حد اظهار نظر شخصی هم نمی‌شد محسوبشان کرد و شاید همان اصطلاح توییت برایشان مناسب‌تر باشد. به هر زحمتی بود خبرهایم را منتشر می‌کردم اما همان‌جا تصمیم گرفتم این آخرین روز همکاری من با این سایت باشد (در روزهای بعد به بهانه‌های مختلف از همکاری با فرارو سرباز زدم). خبرها هر لحظه حاکی از تقلب و خشونت و تمام شدن تعرفه در حوزه‌هایی بودند که موسوی برتر بود. خودمان هم که همان‌روز می‌خواستیم برای یکی از بستگان که مبتلا به سرطان پیشرفته بود (و اندکی بعد درگذشت) تقاضای صندوق سیار کنیم شنیده بودیم که می‌گفتند نداریم و مجبور شدیم طرف را کشان کشان ببریم پای صندوق. اما داستان هر لحظه جدی‌تر می‌شد.</p>
<p>در بعضی جاها هم وضع احمدی‌نژاد خوب بود. مثلا یکی از بچه‌ها که مشهد در شهرک رجایی (که منطقه‌ای فقیرنشین است) ناظر صندوق بود تلفنی به من گفت که دیده است تقریبا همه رای دهنده‌ها به احمدی‌نژاد رای داده‌اند و بعد که پرس‌وجو کرده شنیده که به همگی تلفن زده‌اند و یا در خانه‌شان رفته‌اند و وعده سهام عدالت مخصوص و این جور چیزها داده‌اند.</p>
<p>همین آشنای مشهدی همان شب پیش از شمارش آرا در حالی که صدایش می‌لرزید به من تلفن زد و گفت یکی از دوستانش که –طرفدار موسوی است و- در فرمانداری مشهد کار می‌کند به او تلفن زده است و گفته است &#8220;الکی پای صندوق نایست. احمدی‌نژاد با 60 درصد رئیس جمهور شده و الان در فرمانداری دارند شیرینی پیروزی‌اش را تقسیم می‌کنند!&#8221;</p>
<p>به موازات همین سایت‌های طرفدار دولت و در راس همه فارس نیوز خبر از جلو بودن احمدی‌نژاد می دادند پیش از آنکه مهلت رای‌گیری به پایان برسد و جالب این بود که شیب نمودارها در هر به‌روز رسانی اطلاعات یکسان بود! حدودا ساعت ده شب بود که خبر دادند آی‌طنز هم فیلتر شده. سایت آی‌طنز، سایت تخصصی فارسی زبانی‌ست که از سال 85 فعال بود و خرداد سال 88 با صرف انرژی و هزینه (برای من) زیاد، راهش انداخته بودم و امیدوار بودم فعالیت در آن به عنوان یک شغل ثابت برای من و برخی دوستانم درآید. از این رو خبر متاثرکننده‌ای برای من بود اما آن شب شبی نبود که زیاد به آی‌طنز فکر کنم.</p>
<p>چند ساعتی در نیمه شب روند به روزرسانی سایت فارس متوقف شد. گویا خودشان متوجه شده بودند ماجرا زیادی &#8220;رو&#8221; است اما به هر حال مشخص بود با این روش احمدی‌نژاد با رایی بین 55 تا 65 درصد برنده اعلام خواهد شد. روحیه طرفداران موسوی به وضوح تضعیف شده بود. همان زمان یکی از بچه‌ها که در ستاد موسوی مستقر بود خبر داد که موسوی اعلام کنفرانس مطبوعاتی فوق‌العاده کرده و او دارد به آنجا می‌رود. نیم ساعت بعد خبردار شدیم که موسوی خودش را برنده انتخابات اعلام کرده واز مردم خواسته برای جشن پیروزی آماده باشند. این کارش روحیه را تا حد زیادی برگرداند. همان شب بود که من مطمئن شدم در انتخاب موسوی اشتباه نکرده‌ایم و این مرد از قماش خاتمی سازشکار (یا جبون) نیست.</p>
<p>دم‌دمای صبح بود که با سردرد به خانه برگشتم و خوابیدم. حدود ساعت ده از خواب بیدار شدم و دیدم پریسا با بهت دارد بی‌بی‌سی فارسی را نگاه می‌کند که در آن اعلام می‌شود که احمدی‌نژاد به عنوان رئیس جمهور انتخاب شده. جالب اینجا بود که بی‌بی‌سی با لحنی این مطلب را می‌گفت که انگار دارد از انتخابات فرانسه گزارش می دهد و گه‌گاهی آن وسط‌ها اشاره‌ای هم می‌کرد که &#8220;البته بعضی هم به نتیجه معترضند.&#8221; و البته از عجایب هم این بود که امکان دریافت سیگنال بی‌بی‌سی فارسی برای ما که خانه‌مان تقریبا پشت وزارت کشور بود همیشه محال بود اما از آن روز صبح مشکل برطرف شده بود!</p>
<p>به عادت همیشگی پیاده راه افتادم طرف اتاق کوچکی که از یکی از دوستان در نزدیکی بولوار کشاورز کرایه کرده بودم تا به کارهایم بی‌دنگ و فنگ و سروصدا و اعصاب‌خوردی تحریریه و اداره و کافه و جاهای دیگر برسم. از میدان فاطمی که می‌گذشتم اولین درگیری‌ها را دیدم، هرچند که دیشب گزارشش را شنیده بودم. منطقه کاملا حالت نظامی داشت و البته نیروهای لباس شخصی هم فت و فراوان بودند. یکی‌شان یک جوان معترض را کتک زنان به سمت یک وانت بار مسقف برد اما به جای آنکه او را آنجا محبوس کند با دوستانش به بالای سقف کشاندندش و با شدت بیشتری آن بالا کوفتندش، که یعنی ایهی‌الناس؛ حواستان باشد ها!</p>
<p>رفتم دفتر. دمق پریشان افسرده عصبی غمگین. اینترنت هم قطع بود. در بیشتر جاها خبرها حاکی از جلو بودن موسوی داشت حتی مشهد که همان دوستی که در شهرک رجایی ناظر صندوق بود، خبر داد که با با سایر دوستانش در کمیته صیانت از انتخابات (که با قطع اس‌ام‌اس فلج شد) دور هم نشسته‌اند و صندوق‌ها را جمع زده‌اند و دیده‌اند در مشهد وضع موسوی در این انتخابات از وضع خاتمی در انتخابات دوم خرداد بهتر است. هنوز جای امید برای بازشماری بود اما ساعت 4 که خبر رسید آقای خامنه‌ای انتخاب احمدی‌نژاد را تبریک گفته همه چیز تمام شد. با دوستم حمید که اهل تجارت و اقتصاد است اما او هم آن‌روز و بسیاری از روزهای بعد از شدت فشارهای روانی دست و دلش به کار نمی‌رفت آمدیم خیابان ولی‌عصر. جسته و گریخته مردم شعارهایی می‌دادند و البته نیروهای نظامی و انتظامی و لباس شخصی و اطلاعاتی آنقدر بودند که معلوم بود کاملا برای چنین وضعیتی آمادگی داشته‌اند. سر تخت طاووس (مطهری) اما ورق برگشته بود. یک اتوبوس به آتش کشیده شده بود و خودپرداز چند بانک داغون شده بودند که به نظرم وسط آنهمه مامور مسلح کاملا مشکوک بود. در کوچه‌ها درگیری بود و مردم سنگ‌پرانی می‌کردند. در مقابل نیروهای انتظامی هم از هیچ کاری فروگذار نمی‌کردند. (از آن روز به بعد مکررا دیدم که نیروهای مسلح به سپر و باتوم و اسلحه به مجرد اینکه اولین سنگ را می‌دیدند، به سمت جمعیتی که در آن رهگذران عادی هم بودند بی‌مهابا سنگ و پاره‌آجر پرتاب می‌کردند)</p>
<p>یک جا یکی از معترضین از یک موتوری بنزین گرفت که کوکتل مولوتف درست کند اما صاحب موتور می‌‌گفت چرا نمی‌روی آن پرایدی که آن گوشه پارک است را آتش بزنی؟ بنزین را از یارو گرفتیم. مقابل وزارت کشور اما وضع دیگری بود. عده‌ای از طرفداران احمدی‌نژاد در حالی که شعار می دادند و سینه می‌زدند تجمع کرده بودند و طرفداران موسوی را تحقیر می‌کردند. صدای دختری چادری از هواداران موسوی که گریه کنان زیر لب جوابشان را می‌داد هنوز در گوشم است. ما را به کوچه های اطراف می‌راندند که مرد میانسالی رفت جلوی یک افسر پلیس و گفت اگر می‌شود من را دستگیر کنید! هنوز آن موقع ماجراهای کهریزک و بدتر از آن به گوش خیلی‌ها نخورده بود. یارو را یکی دو تا باتوم زدند و هلش دادند توی کوچه.</p>
<p>تا شب بیرون بودم. شب که آمدم خانه دیدم همسایه‌های مجتمع توی حیاط جمعند. یکی از خانمها با صدای بغض‌آلودی می‌گفت تو که می خواستی احمدی‌نژاد را دربیاوری از توی صندوق چرا ما را الکی امیدوار کردی و چهار ساعت توی صف رای مچل کردی؟ به گمانم با من نبود!</p>
<p>فردا ظهر باز هم توی خیابان بودم. جشن پیروزی احمدی‌نژاد در میدان ولی‌عصر بود و جمعیت اندکی از سمت بالا به میدان سرازیر بودند. آنقدر کم بودند که حتی تا سر خیابان زرتشت را هم پرنکردند اما تا دلت بخواهد تحقیر می‌کردند و ناسزا می‌گفتند. دختری چادری که با پدرش آمده بلند بلند می‌گفت&#8221; پس کوشن؟ این 23 میلیون یه فوتشون کنن باد برده‌شون.&#8221;</p>
<p>دورترک، از سر زرتشت به بالا مخالفان قلع و قمع می‌شدند. اثر گاز فلفل را برای اولین آن روز دیدم که توی چشم دختری که معترض بود و می‌خواست برود دور میدان پاشدیدند. چنان جیغ می‌زد که انگار سرب به چشمهایش کشیده باشند. همانجا بود که حدادعادل دقیقا در مقام یک پاانداز بی‌آبرو مجیز احمدی‌نژاد را گفت و او هم مردم را به خار و خاشاک تشبیه کرد.</p>
<p>این‌بار بسیجی‌ها با چماق و باتوم برقی و حتی اسلحه، بی مهابا مردم را می‌زدند. خیابان ولی‌عصر از سر تخت طاووس به سمت بالا گله به گله سطل آشغال ها آتش گرفته بود. از میدان فاطمی به پایین هم معترضین پشت سطل آشغالی که آتش زده بودند سنگر گرفته بودند. نیروهای ویژه نیروی انتظامی هم سوار بر موتور هر کس را که در پیاده‌روها بود با باتوم می‌زدند و با شلیک تفنگهایی که تیرمشقی داشت و عربده‌کشی مضاعف عده بیشتری را می‌ترساندند. خیلی مواظب بودم با کسی درگیر نشوم به خصوص بسیجی های کم سن و سالی که با باتوم برقی‌هایشان با تکبری احمقانه با مردم برخورد می‌کردند و به شدت عصبی‌ام می‌کردند. یک کوچه بالاتر از تخت‌طاووس، یکی از همین‌ها با شوکرش به جوانی در نزدیکی من ضربه زد که طرف نه فقط از هوش رفت بلکه آنچنان با سر به زمین خورد که سرش هم شکافت ( و شاید مرد). سر تخت طاووس چند تایشان درگیر بحث با مردمی شدند که می‌گفتند سرکوب و حتی برقرای نظم وظیفه شما نیست که یکی‌شان گفت: همین دیروز ما نیامدیم نظم را برقرار کنیم در همین خیابان اتوبوس آتش زدند.</p>
<p>تا به خودم آمدم دیدم من هم وسط معرکه‌ام و درگیر بحث. از یکی‌شان پرسیدم چرا همه شما جلیقه متحدالشکل دارید؟ گفت من خبرنگارم. گفتم من هم خبرنگارم ولی جلیقه ندارم، کارتت را نشان بده. گفت خودت کارتت را نشان بده. آنقدر عصبی و متشنج بودم که در یک حرکت کاملا حماقت بار کارتم را نشان دادم و مقداری بد و بیرا بار طرف کردم. آمدم بروم که دستی از لای جمعیت بازویم را گرفت. یکی از همان جلیقه‌دارها بود. فهمیدم کارم ساخته است و داشت مرا به سمت سایر رفقا می‌برد که از بخت خوش و در کمال شگفتی یک آن از هم جدا شدیم و از پسکوچه‌ها به خانه رفتم.</p>
<p>آن‌شب در حالتی بین خواب و کابوس چند ساعتی را خوابیدم که نیمه شب با نعره‌های ده‌ها موتور سوار که &#8220;حزب‌الله&#8230; ماشالله&#8230;&#8221; می‌گفتند از خواب پریدم. کاملا داشتند رجز می خواندند و تحقیر می‌کردند و این اشک آدم را درمی‌آورد.</p>
<p>از اثرات همین‌ها بود که من هم فردای آن روز مثل میلیون‌ها آدم دیگر تصمیم گرفتم با همه تهدیدها به راهپیمایی 25 خرداد بروم. با علی بودیم و هر چند که بعضی آشنایان تلفن زدند که نروید چون اعلام کرده‌اند برخورد می‌کنند و شلیک هم خواهند کرد، گفتیم هر چه باداباد.</p>
<p><a href="http://meemfe.files.wordpress.com/2010/06/251.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-1622" title="251" src="http://meemfe.files.wordpress.com/2010/06/251.jpg?w=300&#038;h=225" alt="25 خرداد خیابان آزادی" width="300" height="225" /></a>از میدان ولی‌عصر پیاده به سمت میدان انقلاب رفتیم و کم‌کم خودمان را در میان سیل جمعیتی باورنکردنی یافتیم. آن روز یکی از بهترین روزهای زندگی‌ام بود. بی اغراق بگویم از میدان امام حسین تا میدان آزادی سیل آدم بود که روان بود. ماشین میرحسین موسوی هم از کنارمان گذشت و هنگام سخنرانی هم تقریبا نزدیکش بودیم. همانجا علی یکی از همکاران احمدی‌نژادی‌اش را دید و وقتی با تعجب از او پرسید که اینجا چه می‌کند و مگر به احمدی‌نژاد رای نداده، پاسخ شنید که به احمدی‌نژاد رای دادم ولی به تقلب که رای ندادم!</p>
<p>نزدیکای نواب بود که تصمیم گرفتیم برگردیم چون حسابی خسته بودیم. رفتیم اتوبان یادگار امام که سوار ماشین بشویم که متوجه دود غلیظی از خیابان آزادی شدیم. خیلی تعجب کردم چون راهپیمایی کاملا مسالمت‌آمیز بود و حتی جمعیت شعار هم <a href="http://meemfe.files.wordpress.com/2010/06/252.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-1623" title="252" src="http://meemfe.files.wordpress.com/2010/06/252.jpg?w=300&#038;h=225" alt="کودک در 25 خرداد - عکس از محمود فرجامی" width="300" height="225" /></a>نمی دادند. این همان واقعه تیراندازی از پایگاه بسیج به سمت مردم بود که کشته داد.</p>
<p>آنجا با هزار زحمت توانستیم با عده دیگری پشت یک وانت سوار شویم. فضای بسیار شادی بود. در بین راه جماعت شعار می دادند &#8220;پلیس ضد شورش، احمدی‌ رو بشورش!&#8221; و چند نفر خیلی خوشحالی می‌کردند. از یکی‌شان که تیپی داش مشتی داشت پرسیدم انگار از اینکه موسوی رای می‌آورد هم  خوشحال‌تری؟ جواب داد: پس چی؟ ما همینو می خواستیم والا اگه موسوی هم انتخاب می‌شد مثل خاتمی کاری از دستش برنمی‌اومد. ما همینو می‌خواستیم که بیایم خیابون.</p>
<p>اما روزهای مهیبی پیش رو بود&#8230;</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p><strong>مرتبط:</strong></p>
<p><strong><a title="بازخوانی شخصی آنچه گذشت- 1" rel="bookmark" href="../2010/06/05/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa-1/">بازخوانی شخصی آنچه گذشت- 1 (قسمت اول این گزارش- خرداد 89)<br />
</a></strong></p>
<p><strong><a title="گزارشی از وضعیت تبلیغات در روستاها و  پیش‌بینی انتخابات" rel="bookmark" href="../2009/06/11/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%b6%d8%b9%db%8c%d8%aa-%d8%aa%d8%a8%d9%84%db%8c%d8%ba%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d9%be%db%8c/">گزارشی از وضعیت تبلیغات در روستاها و  پیش‌بینی انتخابات (خرداد88)</a></strong></p>
<p><strong><a title="گزارشی از وضعیت تبلیغات در روستاها و  پیش‌بینی انتخابات" rel="bookmark" href="../2009/06/11/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%b6%d8%b9%db%8c%d8%aa-%d8%aa%d8%a8%d9%84%db%8c%d8%ba%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d9%be%db%8c/">مادرجان…دعا کن! (خرداد88)</a></strong></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/meemfe.wordpress.com/1619/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/meemfe.wordpress.com/1619/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/meemfe.wordpress.com/1619/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/meemfe.wordpress.com/1619/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/meemfe.wordpress.com/1619/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/meemfe.wordpress.com/1619/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/meemfe.wordpress.com/1619/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/meemfe.wordpress.com/1619/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/meemfe.wordpress.com/1619/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/meemfe.wordpress.com/1619/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/meemfe.wordpress.com/1619/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/meemfe.wordpress.com/1619/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/meemfe.wordpress.com/1619/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/meemfe.wordpress.com/1619/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=meemfe.wordpress.com&amp;blog=11312876&amp;post=1619&amp;subd=meemfe&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://meemfe.wordpress.com/2010/06/11/%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%db%8c-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%b4-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/62ee6cda081e5336bd7558f7d57729a6?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">محمود</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://meemfe.files.wordpress.com/2010/06/251.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">251</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://meemfe.files.wordpress.com/2010/06/252.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">252</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بازخوانی شخصی آنچه گذشت- 1</title>
		<link>http://meemfe.wordpress.com/2010/06/05/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa-1/</link>
		<comments>http://meemfe.wordpress.com/2010/06/05/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa-1/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Jun 2010 03:51:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
				<category><![CDATA[راپورت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://meemfe.wordpress.com/?p=1610</guid>
		<description><![CDATA[عوض کردن تاریخ، حتی تحریف واقعیت‌هایی بزرگ که صدها هزار انسان به چشم خود آنها را دیده‌اند، نه فقط کار حکومت‌های توتالیتر است که طیف وسیعی از تمام گروه‌هایی که به هر نحوی از یادآوری واقعیت‌ها و حقایق زیان می‌بینند به آن مشغولند. سیاسیون دغلکار، بنیادگرایان دینی و رسانه‌های فاسد بخش‌های دیگری از این دسته‌اند. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=meemfe.wordpress.com&amp;blog=11312876&amp;post=1610&amp;subd=meemfe&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="padding-left:30px;">عوض کردن تاریخ، حتی تحریف واقعیت‌هایی بزرگ که صدها هزار انسان به چشم خود آنها را دیده‌اند، نه فقط کار حکومت‌های توتالیتر است که طیف وسیعی از تمام گروه‌هایی که به هر نحوی از یادآوری واقعیت‌ها و حقایق زیان می‌بینند به آن مشغولند. سیاسیون دغلکار، بنیادگرایان دینی و رسانه‌های فاسد بخش‌های دیگری از این دسته‌اند. به همین خاطر هم هست که در جوامع دموکراتیک هر سال با یادآوری و بازخوانی وقایع مهم تاریخی، به خصوص فاجعه‌ها، آنها را از گزند فراموشی و انکار و مهمتر از آن‌ها &#8220;تحریف&#8221; در امان می‌دارند. به همین دلیل گمان می‌کنم ما باید آنچه در این سی و چند سال گذشت را مکتوب کنیم. به خصوص آن بخش‌های شخصی را که معمولا تاریخ نگاران نمی‌بینند و جزو آمارها ثبت نمی‌شود اما زندگی آدمها را شکل می‌دهد. از این میان، آنچه پس از انتخابات 88 اتفاق افتاد اهمیت زیادی دارد. من به سهم خودم سعی می‌کنم در این نوشته دو قسمتی – علاوه بر گزارش‌هایی که قبلا منتشر کرده‌ام- از منظر شخصی داستان را بازگو کنم و خوشحال می‌شوم تجربه‌ها و خاطرات دیگر دوستان را هم بخوانم.</p>
<p style="padding-left:30px;text-align:center;">×××</p>
<p>پیش از انتخابات و چند روزی مانده به نوروز خاتمی اسعتفا داد. از استعفایش خوشحال شدم چون او را مرد این میدان نمی‌دانستم اما نحوه ورود موسوی هم برایم خیلی عجیب بود. خاتمی قبلا اعلام کرده بود از بین او و موسوی قعطا یک نفر نامزد خواهد شد و از این رو اصلا انتظار نداشتم بعد از اعلام نامزدی خاتمی، موسوی هم اعلام کند که کاندید خواهد شد. در مورد موسوی –مثل همه، جز جمع اندکی از نزدیکان او- شناخت بسیار کمی از افکار و عقاید کنونی او داشتم و از این رو بیشتر متمایل به کروبی بودم که هرچند ایراداتی داشت، اما مثل هندوانه سربسته نبود که اگر انتخاب شد آن‌وقت بنشینیم ببینیم با کی طرف هستیم. به خصوص آنکه مشاوران و معاونانی که کروبی برگزیده و اعلام کرده بود به نظرم یک سر و گردن از اطرافیان موسوی بالاتر به نظر می‌رسیدند. با این حال روزبه‌روز رفتار موسوی به نظرم سنجیده‌تر می‌رسید و نظرم با او موافق‌تر می‌شد. در همان زمان در سایت های فرارو و آینده طنزهای سیاسی می‌نوشتم و در کار رونمایی از آی‌طنز تازه هم بودم. چهارم خرداد از آن رونمایی کردیم و در آنجا هم به تولید و بازنشر طنزهای عمدتا سیاسی می‌پرداختیم. حدودا دهم خرداد بود که فواد صادقی مدیر سایت آینده با من تماس گرفت و توصیه کرد بهتر است مدتی تهران نباشم. سایت آینده در آن زمان به یکی از تندترین و تاثیرگذارترین سایت‌های حامی موسوی بدل شده بود و عمیقا تحت توجه بود. فواد می‌گفت گزارش رسیده در محافل مذهبی-احمدی‌نژادی اسم من و او زیاد برده می‌شود و می‌گفت در مورد تو (من) حرف از ارتداد و تمسخر مقدسات هم هست و احتمال اینکه در کوچه و خیابان آسیب ببینی زیاد است. به نظرم حرف‌هایش اغراق‌آمیز می آمد ولی چون به شم سیاسی فواد و کارهای محیرالعقول طرف مقابل اطمینان داشتم صلاح دیدم که به حرفش گوش کنم. تصمیم گرفتم چند روزی را با خانواده برویم مشهد که هم دیداری تازه کنیم، هم اوضاع آنجا را بسنجم و هم با دور بودن از مهلکه بتوانم از طریق اینترنت مثل سابق به کارهایم ادامه بدهم.</p>
<p>صبح روزی که می‌خواستیم به سمت مشهد حرکت کنیم، صبح همان شبی بود که موسوی و احمدی‌نژاد مناظره داشتند. ما معمولا صبح خیلی زود، وقتی هوا هنوز تاریک است از تهران به مشهد می‌رویم که رانندگی در میانه راه راحتتر باشد و به همین خاطر باید شب زود می‌خوابیدم. اما طبیعتا نشستم مناظره را نگاه کردم و آنقدر از حجم دروغ، وقاحت، بی‌شرمی، توهین و رذالتی که در آن مناظره فوران کرد بهت زده و عصبی شدم که بعدش هم خوابم نبرد. از موسوی هم البته عصبانی بودم که چرا جواب طرف مقابل را آنطور که شایسته بود نداد. نیم ساعتی فقط توانستم بخوابم که آن هم به مناظره گذشت و دوباره کابوسش را دیدم.</p>
<p>فردا صبح زود راه افتادیم. در بین راه تمام روستاها پر بود از پوسترهای احمدی‌نژاد. در تمام آن هزار کیلومتری که رانندگی کردم یک روستا ندیدم که حجم وسیعی از تبلیغات احمدی‌نژاد در آنجا خودنمایی نکند. میانه‌های راه بودیم که برادر بزرگم تلفن زد. کاسب موفقی‌ست چهل و شش ساله، شدیدا بیزار از سیاست، با اعصابی فوق‌العاده راحت و اهل کوهنوردی. راحتی اعصاب این برادرم در فامیل ما زبانزد است به حدی که می‌تواند در میانه یک بحران بزرگ، وسط یک جمع پرسروصدا یک بالش بگذارد زیر سرش و یک دقیقه بعد به خوابی عمیق فرو برود. وقتی تلفن زد بسیار عصبانی بود و می‌گفت آنچنان از دیدن مناظره دیشب برآشفته که دو ساعت تمام در خانه‌اش قدم می‌زده و نمی‌توانسته بخوابد.</p>
<p>در مشهد اوضاع خرابتر از آنی بود که فکرش را می‌کردم. احمدی‌نژادی‌ها سازمان یافته و پرپول و پرانگیزه بودند اما طرفداران موسوی بی‌نظم و کم امکانات و بیشتر خودجوش. برادر کوچکترم که یک فعال سیاسی اصلاح‌طلب است داوطلبانه رفته بود یکی از ستادهای موسوی را سروسامان داده بود و من هم چند بار سری به آنجا زدم. در مقایسه با ستادهای خاتمی در اردیبهشت سال 76 کم رونق بودند و ناامیدکننده. اما اوضاع داشت بهتر می‌شد. یک آمارگیری خودمانی نشان می‌داد تا ماه پیش در مشهد میزان آرای موسوی 20 درصد بوده و احمدی‌نژاد بیش از 70 درصد اما آرام آرام احمدی‌نژاد پایین می‌آمد و موسوی بالا می‌رفت. و البته همه ما در نظر داشتیم که مشهد پایگاه سنتی جناح راست و قشر مذهبی بود و حتی به گمانم در انتخابات دوم خرداد هم میزان آرای ناطق نوری در مشهد از خاتمی بیشتر بود.</p>
<p>در آن چند روز من به شدت از موسوی به خاطر محافظه‌کاری‌اش در مناظره با احمدی‌نژاد انتقاد می‌کردم و می‌گفتم احمدی‌نژاد و دولتش به قدری خرابکاری دارند که موسوی می‌توانست فقط با اشاره‌ای به آنها حریف را آچمز کند و آیا در بین مشاورانش حتی یک نفر نبود که به اندازه یک خبرنگار ساده مثل من از فضاحت‌های پنهان و آشکار دولت خبر داشته باشد؟ تا اینکه شب مناظره کروبی و موسوی رسید. ما آنشب با پدر و مادرم و تمام برادرهایم و خانواده‌هایشان میهمان عمویم بودیم که تازه دخترهایش را عروس کرده بود. آنشب وقتی موسوی شروع کرد به رسوا کردن احمدی‌نژاد یکی از بهترین لحظه‌های عمرم بود. برای اولین بار می‌دیدم از تلویزیون همانی پخش می‌شود که دقیقا من می‌خواهم و یکی همان حرف‌هایی را می‌زند که دقیقا می‌خواهم بزنم ]خوشا به سعادت آنهایی که همیشه تلویزیون ایران برایشان چنین حالتی دارد!). وسط آن مجلس محترم هر بار با برادرهایم برای موسوی هورا می‌کشیدیم و اواخرش که دیگر روی زمین بند نبودیم. از همان شب خونی تازه در رگ‌هایمان دوید و به وضوح طرفداران<a href="http://meemfe.files.wordpress.com/2010/06/1.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-1611" title="1" src="http://meemfe.files.wordpress.com/2010/06/1.jpg?w=300&#038;h=225" alt="" width="300" height="225" /></a> موسوی جانی گرفتند هرچند که طرفداران احمدی نژاد هم در مشهد کم نبودند. اما بعد از مناظره رضایی و احمدی‌نژاد طیف دیگری از طرفداران او که نمی‌خواستند طرف اصلاح طلبان بیایند ریزش کردند.</p>
<p>همان روزها خاتمی هم به مشهد آمد و علی رغم تمام کارشکنی‌ها، مثل لغو ورزشگاهی که میعاد طرفداران موسوی و سخنرانی بود در آخرین لحظات و آبیاری ورزشگاه کارگران –که میتینگ به آنجا منتقل شد- و اعزام گسترده نیروهای رعب آور ضد شورش به محل برگزاری و درگیری‌های پراکنده؛ اما با استقبال پر شور مردم و سخنرانی خوب خاتمی میتینگ خوبی برگزار شد. همانجا گپ کوتاهی با عطریانفر داشتم که به همراه خاتمی و صفایی فراهانی به مشهد آمده بود. من عکس‌ها و گزارش آن را برای سایت آینده مخابره کردم و پس از انتشار فوری منبعی برای سایر رسانه‌های طرفدار موسوی شد.</p>
<p><a href="http://meemfe.files.wordpress.com/2010/06/khatami.jpg"><img class="size-medium wp-image-1615 alignleft" title="khatami" src="http://meemfe.files.wordpress.com/2010/06/khatami.jpg?w=300&#038;h=225" alt="خاتمی - مشهد - خرداد88 - عکس از محمود فرجامی" width="300" height="225" /></a>آن روزها به دلایل مختلف سری به شهرها و روستاهای دور و اطراف هم می‌زدم. در آنجاهایی که من دیدم به وضوح احمدی‌نژادی‌ها بیشتر بودند. کمک‌های نقدی و بسیار بیشتر از آن وعده‌های چرب زیادی به مردم داده شده بود و پایگاه‌های بسیج هم با تمام قوا و امکانات تبدیل به ستادهای تبلیغاتی احمدی‌نژاد شده بودند. آنهایی که حقوق‌بگیر بودند هم همگی می‌گفتند که به حقوقشان اضافه شده. هرچقدر محل کوچکتر می‌شد فضای رعب و وحشت هم بیشتر می‌شد اما با این حال در بسیاری از همان روستاها و شهرهای کوچک هم ستادهای موسوی –با کمترین امکانات- فعال بودند. جالب اینجا بود که در یکی از شهرهای بسیار کوچک اطراف نیشابور که بافتی روستایی داشت بیشترین چیزی که از مردم در نقد احمدی‌نژاد شنیدم این بود که چرا عکس زن مردم را آورده است تلویزیون! انگار که این بزرگترین جنایت احمدی‌نژاد بوده است.</p>
<p>یک شاگرد گچکار از همان شهر هم برایم تعریف کرد که در سفری که احمدی‌نژاد همان روزها به مشهد داشت، زن و شوهر نه چندان خوش‌نامی از آن ناحیه دو تا اتوبوس کرایه می‌کنند و با دادن مزد روزانه، چلوکباب برای ناهار و وعده زیارت امام رضا او و همولایتی‌ها را به مشهد می‌برند و در سه محل مختلف به عنوان مشهدی‌های استقبال کننده از احمدی‌نژاد به دنبال ماشین او می‌دوانانند.</p>
<p>آن شبهای آخر شب‌های پر شور و خنده‌ای بود. به خصوص با شوخ طبعی خاص مشهدی‌ها. یک شب که ترافیک زیادی در بولوار تلویزیون مشهد بود و هرکس سازی می‌زد برای خودش، چند تا جوان را دیدم که ماشین‌شان را کناری پارک کرده‌اند و چهارلیتری به دست توی کله خودشان می‌زنند و از مردم می‌خواهند به کسی که بانی سهمیه بندی بوده رای ندهند: &#8220;ببینید&#8230; اینم عاقبتشه!&#8221; بعد هم سوار شدند و رفتند محله‌ای دیگر. بار دیگر چند تا موتورسوار داش مشتی که پوستر احمدی‌نژاد داشتند آمدند کنار ماشینی که پوستر موسوی چسبانده بود و هی گفتند: &#8220;چیز&#8230; موسوی &#8230;چیز&#8230;چیز&#8230; موسوی&#8230;&#8221; تا اینکه عاقبت راننده که با زن و بچه‌اش بود سرش را از پنجره درآورد و گفت: &#8220;خب حالا چیز موسوی تو دهن شما چی کار می‌کنه؟&#8221; و در میان قهقهه جماعت اطراف گاز را گرفت و رفت. یک بار هم دو تا جوان شنگول را دیدم که پوستر احمدی‌نژاد دستشان بود و بین ماشین‌ها راه می‌رفتند و از همه می‌خواستند به او رای بدهند. بعد یک نفر گفت این هم آدمه؟ چرا تبلیغ کروبی را نمی‌کنید؟ گفتند چون پوستر نداریم. طرف دو تا پوستر بهشان داد. فوری آن را دور انداختند و کروبی را دستشان گرفتند. ده دقیقه بعد دوباره دیدمشان که پوستر رضایی دستشان بود و تلوتلوخوران برای مردم قسم می‌خوردند که رضایی بهترین است!</p>
<p>کم کم داشت مشخص می‌شد که این انتخابات با هر آنچه دیده بودیم فرق خواهد داشت. وقتی نامه هاشمی منتشر شد و با بهت و حیرت آن را چند بار خواندم مطئمن شدم که این انتخابات هر نتیجه‌ای داشته باشد به بحران منتهی خواهد شد. هرچند که اعتراف می‌کنم پیش‌بینی بحرانی به این بزرگی را نداشتم و گمان می‌کردم این نظام چند نفر عاقل قدرقدرت دارد که لااقل نگذارند آن ماجرا به بدترین فرجام دچار شود و تمام مشروعیتشان را باد هوا کند. آنچه فکر می‌کردم این بود که اگر قرار باشد احمدی‌نژاد هم رای بیاورد در یک انتخابات دو مرحله‌ای و با آرایی نزدیک به هم این اتفاق خواهد افتاد و بعد در صورت اعتراض موسوی، طی یک پروسه طولانی آرا بازشماری می‌شود و بعد که آبها از آسیاب افتاد احمدی‌نژاد به عنوان برنده قطعی معرفی خواهد شد. دیدن چهره عصبی و شکست‌خورده و مفلوک احمدی‌نژاد در آن بیست دقیقه وقتی که به در عوض هاشمی به او داده شد مطمئنم ساخت که موسوی در نظرسنجی‌های محرمانه دولتی پیش افتاده است. استقبال گرم از موسوی در بیرجند که قوی‌ترین پایگاه احمدی‌نژاد در کشور عنوان می‌شد هم نشانه‌ای دیگر بود برای من و سایر دوستان.</p>
<p>یکی دو روز مانده به انتخابات طاقت نیاوردم و به تهران برگشتم. در بین راه یکی گفت چون ساعت تبلیغات تمام شده باید پوستر موسوی را از روی کاپوت ماشین بکنید تا پلیس جریمه‌تان نکند. با زحمت جدایش کردیم اما بین راه پر بود از کامیون‌هایی که پوستر احمدی‌نژاد چسبانده بودند.</p>
<p>تا اینکه روز انتخابات فرا رسید&#8230;</p>
<p>ادامه دارد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/meemfe.wordpress.com/1610/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/meemfe.wordpress.com/1610/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/meemfe.wordpress.com/1610/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/meemfe.wordpress.com/1610/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/meemfe.wordpress.com/1610/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/meemfe.wordpress.com/1610/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/meemfe.wordpress.com/1610/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/meemfe.wordpress.com/1610/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/meemfe.wordpress.com/1610/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/meemfe.wordpress.com/1610/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/meemfe.wordpress.com/1610/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/meemfe.wordpress.com/1610/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/meemfe.wordpress.com/1610/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/meemfe.wordpress.com/1610/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=meemfe.wordpress.com&amp;blog=11312876&amp;post=1610&amp;subd=meemfe&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://meemfe.wordpress.com/2010/06/05/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa-1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/62ee6cda081e5336bd7558f7d57729a6?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">محمود</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://meemfe.files.wordpress.com/2010/06/1.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">1</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://meemfe.files.wordpress.com/2010/06/khatami.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">khatami</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
